جدايي من و تو به مدت شش ساعت
پسر گلم سلام اصلا دلم نمياد اين پست را بنويسم، شايد واسه همينه كه هي امروز و فردا مي كنم... يادش كه مي افتم كه چه روزهايي كه بر من و تو گذشت، اشك از چشمام جاري ميشه، همه ميگن خيلي به هم وابسته شده بوديم، واسه همينه كه دوري سخت بود، خيلي سخت.... ولي مگه ميشه يه مادر و فرزند به هم وابسته نباشند، مگه ميشه اين روزها واسه كسي راحت باشه، من كه بعيد مي دونم.... روزهاي جدايي شش ساعته من و تو قرار بود از اول مهر شروع بشه، منم به اون اميد تصميم داشتم شهريور كم كم تو را به خاله زهرا عادت بدم، براي همين قبلش فقط يه چند باري اونم كوتاه ايشون را ديده بودي، اول شهريور بود كه با من تماس گرفتند كه بايد به مدرسه بروم، منم چاره اي نداشتم، تو را بردم پيش خا...
نویسنده :
ماماني و بابايي
6:38


