جدايي من و تو به مدت شش ساعت
پسر گلم سلام
اصلا دلم نمياد اين پست را بنويسم، شايد واسه همينه كه هي امروز و فردا مي كنم... يادش كه مي افتم كه چه روزهايي كه بر من و تو گذشت، اشك از چشمام جاري ميشه، همه ميگن خيلي به هم وابسته شده بوديم، واسه همينه كه دوري سخت بود، خيلي سخت.... ولي مگه ميشه يه مادر و فرزند به هم وابسته نباشند، مگه ميشه اين روزها واسه كسي راحت باشه، من كه بعيد مي دونم....
روزهاي جدايي شش ساعته من و تو قرار بود از اول مهر شروع بشه، منم به اون اميد تصميم داشتم شهريور كم كم تو را به خاله زهرا عادت بدم، براي همين قبلش فقط يه چند باري اونم كوتاه ايشون را ديده بودي، اول شهريور بود كه با من تماس گرفتند كه بايد به مدرسه بروم، منم چاره اي نداشتم، تو را بردم پيش خاله زهرايي كه شايد توي ذهنت تصوير مبهمي ازش داشتي، شايدم اصلا هيچي... اون رور خيلي بي تابي كردي و من دل توي دلم نبود و توي ماشين هم پاي تو گريه مي كردم، 45 دقيقه اونجا بودي و مامان جون اومدند دنبات، يك هفته اي پيش زهرا خانم بودي ولي بند نشدي و با بابايي تصميم گرفتيم مهد را هم امتحان كنيم،مامان جون و خاله مريم كارمندند، ما هم كسي را ديگه نداشتيم كه تو را نگه داره، واسه همين با اين كه با مهد مخالف بوديم ولي چاره اي نبود... روز اول فقط رفتيم و مهد را ديديم، تو گريه كردي، منم گريه كردم، توي ماشين غر زدي و من نگاهت كردم و گفتم مامان الهي قربونت برم منم مثل تو ناراحتم و زدم زير گريه، الهي بميرم تو نگاهم كردي و متعجب از گريه من آروم شدي، از 15رشهريور رفتي مهد، يك هفته گريه مي كردي و وقتي من مي اومدم دنبالت باهام قهر مي كردي و هر چي مي گفتم ماماني، گل پسر، هر چي نازت مي كردم لبات را روي هم مي گذاشتي و لپات را باد مي كردي و نگاه بيرون مي كردي و من توي دلم غصه مي خوردم، شبا گريه مي كردم، سر درد وحشتناكي داشتم كه به هيچ طريقي خوب نمي شد....
الان خيلي بهتر شدي، به مهد عادت كردي، خانم شاهدي ( مدير مهد ) را خيلي دوست داري، ديروز موقع تحويل ديگه غرغر نكردي، دايي حسين ( دايي ماماني) را بعد از دو ماه ديدي ولي اولش يه كم غريبي كردي و بعدش خيلي راحت رفتي بغلشون، يعني تو اين يه ماه تو اينقدر بزرگ شدي؟ نمي دونم خوشحال باشم يا ناراحت؟ خوشحال باشم كه مرد شدي يا نارحت كه چه جوري اينقدر فرق كردي؟
راستي اسم مهدي كه ميري مهد دردانه است، همونجايي كه دختر عمو ترنم هم ميره، خدا را شكر به نظر مهد خوبي مياد...
از 28ام شهريور مريضي، يه دفعه اسهال و سرماخوردگي، الان اسهالت بهتر شده ولي هنوز سرفه مي كني، شبا خيلي بي تابي مي كني، فكر كنم واسه دندونت باشه، آخه ورم كرده و سفيد شده، دلم مي خواد بغلت كنم و زار زار گريه كنم،آخه خيلي اذيت ميشي، اين دو هفته يك شب راحت نخوابيدي، كاش زودتر دندونت سر بزنه و راحت بشي عزيز دلم....
عزيزم خيلي دوستت داريم، بووووووووووسسسسسس



جدايي من و تو به مدت شش ساعت
