رفتن به آتليه
خوشكلم سلام
اميررضا جون من و بابايي يه مدتيه ( حدود 5 ماهه ) تصميم گرفتيم تو را ببريم آتليه، ولي هر دفعه يه برنامه اي پيش مي اومد . خلاصه هفته قبل من خودم راهي شدم و آتليه ژست در پاساژ ستاره را پيدا كردم بعد ،به همراه مامان جون و دايي جواد رفتيم، تا رسيديم شما خواب رفتي، دفعه بعد با بابايي و دايي محمد و دايي جواد رفتيم، اين دفعه هم تا رسيديم خواب رفتي
، به شوخي به بابايي مي گفتيم عجب پسري داري، خيلي هوات را داره، نمي خواد خرج روي دست باباش بذاره
دفعه سوم هم تا رسيديم خواب رفتي، كه ما اصلا داخل پاساژ نرفتيم، البته از قديم گفتن تا سه نشه بازي نشه، كه بالاخره ديشب به همراه مامان جون و خاله مريم ودايي جواد موفق شديم ببريمت آتليه
اولش خيلي خوشحال بودي و مي خنديدي ولي وقتي پر انداخت دورت ترسيدي و گريه كردي، از اون موقع بداخلاق شدي، اميدوارم عكسات خوب شده باشه...
وقتي از آتليه خارج شديمة هنوز چند قدمي برنداشته بوديم كه شما روي شانه هاي ماماني خواب رفتي، الهي بميرم خيلي خسته شده بودي
راستي عزيزم شب قبلش هم يه خورده واست اسباب بازي خريدم كه از توپ و ماشينت خيلي خوشت اومده، اين روزا باز بي تابي مي كني و همش مي خواي بغل خودم باشي، ديروز ديدم يه دندون ديگه بالا درآوردي(هموني كه وسطش خالي افتاده بود) ميگن چار تا بالا باهم بيرون بيان، با اين حساب يكي ديگه مونده، الهي دورت بگردم، خيلي درد داري
عزيزم خيلي دوستت داريم، بوووووسسسس



رفتن به آتليه
