اميررضااميررضا، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره

عشق ماماني و بابايي

رفتن به آتليه

1391/6/4 12:34
320 بازدید
اشتراک گذاری

خوشكلم سلام

اميررضا جون من و بابايي يه مدتيه ( حدود 5 ماهه ) تصميم گرفتيم تو را ببريم آتليه، ولي هر دفعه يه برنامه اي پيش مي اومد . خلاصه هفته قبل من خودم راهي شدم و آتليه ژست در پاساژ ستاره را پيدا كردم بعد ،‌به همراه مامان جون و دايي جواد رفتيم، تا رسيديم شما خواب رفتي، دفعه بعد با بابايي و دايي محمد و دايي جواد رفتيم، اين دفعه هم  تا رسيديم خواب رفتيافسوس، به شوخي به بابايي مي گفتيم عجب پسري داري، خيلي هوات را داره، نمي خواد خرج روي دست باباش بذارهنیشخند دفعه سوم هم تا رسيديم خواب رفتي، كه ما اصلا داخل پاساژ نرفتيم، البته از قديم گفتن تا سه نشه بازي نشه، كه بالاخره ديشب به همراه مامان جون و خاله مريم ودايي جواد موفق شديم ببريمت آتليهلبخند اولش خيلي خوشحال بودي و مي خنديدي ولي وقتي پر انداخت دورت ترسيدي و گريه كردي، از اون موقع بداخلاق شدي، اميدوارم عكسات خوب شده باشه...

وقتي از آتليه خارج شديمة هنوز چند قدمي برنداشته بوديم كه شما روي شانه هاي ماماني خواب رفتي، الهي بميرم خيلي خسته شده بودينگران

راستي عزيزم شب قبلش هم يه خورده واست اسباب بازي خريدم كه از توپ و ماشينت خيلي خوشت اومده، اين روزا باز بي تابي مي كني و همش مي خواي بغل خودم باشي، ديروز ديدم يه دندون ديگه بالا درآوردي(هموني كه وسطش خالي افتاده بود) ميگن چار تا بالا باهم بيرون بيان، با اين حساب يكي ديگه مونده، الهي دورت بگردم، خيلي درد داريگریه

عزيزم خيلي دوستت داريم، بوووووسسسسماچقلب

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

خاله مريم
4 شهریور 91 21:36
امروز از ساعت 5تا8 عصر خونه مامان جوني بودي از قضا اينكه مامانت خيلي بغلت كرده بود يه لحظه هم رو زمين نشستي با يه جبري خوابت كردم اما زود پا شدي وقتي هم بلند شدي شير ميخواستي وقتي مامانت اومد بهش گفتم خيلي بدي كردي اون هم منو دعوا كرد


آخه خاله جون، خاله شدن خرج داره، الكي كه خاله نميشن، ماماني را ببخش آخه مامان به خاطر من خيلييييييييييي نگرانه، بوووسسس واسه خاله مهلبونم