نه ماهگي و تولد يك سالگي وبلاگت
عزيز دلم، قند و نبات، به قول بابايي باقلوا سلام سلام
عزيزم شما امروز نه ماهه شدي، هوراااااااااااااااااا
عزيزم خيلي خيلي دوستت داريم و الان خيلي نگرانم كه وقتي من نيستم چي كار مي كني
گل پسرم شما الان شيطوني مي كني حسابي، چهار دست و پا ميري،موقع چهار دست و پا رفتن، آواز مي خوني و حركت مي كني خيلي اين حركتت بامزه هست، از اين اتاق به اون اتاق ميري و خلاصه فوق العاده خطرناك شدي، مجبور شديم به خاطر تو بوفه اس داخل اتاق را جمع كنيم، ياد گرفتي وقتي خوابيدي خودت پا بشي، خيلي بدخواب شدي و توي خواب غلت مي زني، بابا و دده و اكه و يه سري صداهاي نامفهوم ازخودت در مياري، خيلي محبت داري و ماماني را كلي بوس مي كني، چند شب پيش خونه مامان فاطمه بوديم ، من و مامان فاطمه را بوس كردي، هرچي بهت گفتيم بابايي را بوس كن رو بر ميگردوندي و با دست رد مي كردي، خلاصه كاشف به عمل اومد كه بله بابايي يه دفعه صورتش ته ريش داشته و تو اونو بوسيدي و سوختي واسه همين ديگه بوس بابايي نمي كني، بابايي كه خيلي غصه دار شده
خلاصه اينكه خيليييييييييييي خوردني شدي
راستي عزيزم 13 ام شهريور تولد يك سالگي وبلاگته، يادم بود كه پارسال شهريور واست درست كردم ولي تاريخش را يادم نمي اومد، توي پستاي قديمي گشتم و ديدم كه پارسال 13ام دفتر مجازي خاطراتت را شروع كردم،خيلي واسم جالب بود كه دقيقا تو همچين روزي تو نه ماهه شدي، قربون گل پسل خودم برم من
تولد يك سالگي وبلاگت مباركككككككككككككك

عزيزم خيلي دوستت داريم، بووووسسسس



نه ماهگي و تولد يك سالگي وبلاگت
