اميررضااميررضا، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

عشق ماماني و بابايي

عيد سعيد فطر

گل پسرم سلام امسال مطابق سال هاي قبل، صبح كه از خواب بيدار شديم،  با بابايي تصميم رفتيم كه بريم مسجد، واسه خوندن نماز عيد، البته فرقش در اين بود كه تو گل پسر هم قرار بود با بيايي... متاسفانه بعد از رسيدن به مسجد ديديم كه اي دل غافل، امسال نماز را زودتر خوندند، يه چند تا مسجد ديگه هم رفتيم ولي همه جا نماز را خونده بودند، واسه همين دل شكسته و غصه دار برگشتيم خونه، حتما قسمت نبوده... بعد از خوردن صبحانه، خونه مامان جون رفتيم، اونجا يه كم خوابيدي و بعد سرحال شدي و رفتيم خونه مامان بزرگ، ناهار اونجا بوديم و شب هم براي عرض تبريك عيد به باباحاجي يدالله رفتيم خونه عمه، بعد هم با مامان جون اينا و خاله مريم اينا و دايي علي رضا اينا و خاله ز...
4 شهريور 1391

وا!!!!!!!!!!!!! چرا اينجوري شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عسلكم سلام نمي دونم چي شده ولي دو تا از پستايي كه گذاشته بودم پريدند  نگران نباش عزيزم، دوباره واست ميذارم، يكيش مربوط به عيد سعيد فطر بود و يكيشم يه خاطره جالب از تو.... عزيزم خيلي دوستت داريم، بوووووسسسس ...
4 شهريور 1391

چهارمين سالگرد ازدواج ماماني و بابايي

گل پسرم سلام ديشب چهارمين سال ازدواج من و بابايي بود. وقتي بهش فكر مي كنم اصلا باورم نميشه كه چهار سال گذشت. بابايي تصميم داشت كه دوتايي بريم سينما آخه من از بعد از حاملگي فقط يك بار رفته بودم، بعدش مي خواست كه بريم رستوران نسيم لبنان، ولي من ديدم دير شده و اگه تو را بخواييم پيش مامان جون اينا بذاريم زودتر از يك برنمي گرديم واسه همين گفتم سينما بذاريم واسه يه روز ديگه، بعدم قرار شد بريم شام سوخاري بخوريم كه سريع تر بشه، آخه ديروقت شده بود. ساعت 22:30 بود كه تو را پيش مامان جون گذاشتيم و رفتيم بيرون. بابايي واسم يه كيف پول خيلي خوشكل با يه شاخه گل رز قرمز واسم خريده بود، دستش درد نكنه  بعدو حدود 12 بود كه برگشتيم، شما خوابت گرفته بود و...
1 شهريور 1391

شركت در مراسم هاي افطاري

عسلم سلام اميررضا جون، امسال اولين سالي بود كه سه تايي باهم به مراسم افطاري مي رفتيم. البته پارسالم سه تايي بوديم ولي تو، توي دل ماماني بودي.  خونه مامان جون و مامان فاطمه كه جاي ثابتي بود كه زياد مي رفتيم اولين جايي كه به طور رسمي واسه افطاري رفتيم، خونه عمو رضا و خاله خديج در تاريخ 91/5/13 بود. اونجا پسر خوبي بودي. فقط موقع افطار طبق معمول مي خواستي شيرجه بزني توي سفره. مامان جان من يه مدتيه غذاي شما را سر سفره ميدم كه هم مزاحم غذا خوردن بقيه نشي، هم آداب غذا خوردن را ياد بگيري، ولي خوب اون شب شامت را قبل از رفتن به مهموني خورده بودي، مامان فاطمه بغلت كردند و يه خورده مشغولت كردند، خلاصه با بطري دوغ مشغول شدي.... مهموني دوم ي...
30 مرداد 1391

رفتن به خونه خاله زهرا

اميررضا جان سلام پسمل خوشكمل مامان سه شنبه 24/5/91 به خونه خاله زهرا رفتيم. خاله زهرا پزستاريه كه ايشاالله قراره اول مهر كه ماماني ميره سركار تو را نگه دارن، اولش يه كم غريبي كردي ولي خدا را شكر بعدش خوب باهاشون ارتباط برقرار كردي، خدا را هزار مرتبه شكر، خيلي خانم خوب و مهربون و بچه دوستيه، اميدوارم دوستش داشته باشي.... عزيزم خيلي دوستت داريم، بووووووووووس ...
24 مرداد 1391

مراجعه به مطب دكتر حجت

خوشكلم سلام عزيزم شما دو سه روزي بود كه خيلي بي تابي مي كردي، راستش يه ده روزي هم ميشد كه توي دفع مشكل داشتي و خيلي زور ميزدي، الهي بميرم بعضي وقتا از درد گريه مي افتادي...خلاصه تصميم گرفتيم كه ببريمت دكتر. بابايي كار داشت و خودم ماشين برداشتم. خدا را شكر توي صندليت نشستي و آقا بودي، البته صندلي را جلو گذاشته بودم، اين اواين باري بود كه دوتايي تنها توي ماشين بوديم و ماماني رانندگي مي كرد. دكتر يه سري دارو داد. من بابت اين موضوع كه بايد تو را به چشم پزشك نشون بدم هم سوال كردم، كه آقاي دكتر حجت گفتند از نظر علمي اين كار بايد تا قبل از يك سالگي انجام بشه، ولي اين پسري كه من مي بينم از وقتي  كه اومدي مرتب داره همه جا را چك مي كنه و هيچ مش...
23 مرداد 1391

شب قدر

عزيز مامان سلام شب بيست و سوم ماه مبارك رمضان، شب مهميه، يكي از شب هاي ماه رمضونه كه احتمال اينكه شب قدر باشه زياده... من و بابايي تصميم گرفتيم در اين شب تو را برداريم و بريم احيا... واسه همين شب رفتيم خونه مامان جون كه اونجا بخوابيم و بريم مسجد... توي مسجد تو بيدار شدي و تا 3 بيدار بودي. الهي بميرم خيلي اذيت شدي... عزيزم اين اولين شب قدري بود كه باهم به مسجد رفتيم، از اين بابت خيلي خدا را شاكرم... راستي گلم اولين سحريتم گرفتي، مسجد خورشت قيمه پلو به عنوان سحري مي دادند كه من به جاي تو خوردم   عزيزم خيلييييي دوست داريم،بووووووسسس ...
22 مرداد 1391