اميررضااميررضا، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

عشق ماماني و بابايي

هشت ماهگي

پسر مامان، قند و نبات، يكي يه دونه سلام عزيزم شما امروز هشت ماهه شدي، هورااااااااااااااااااااااا  هشت ماهگي مبارك گلم خيلي شيطون و در عين حال بامزه شدي  الان تقريبا يك ماه ميشه كه بدون كمك ميشيني، از حالت نشسته به حالت چهار دست و پا ميري، دور خودت نشسته دور ميزني، يه جورايي جاروبرقي شدي و دنبال ريز ترين چيز روي زمين مي گردي تا برداري و بخوري، خيلي دلت واسه بابايي تنگ ميشه و بعضي وقتا منو مي فروشي به اون و مي پري تو بغلش  نمي توني ببيني كه من يا بابايي يكي ديگه را بغل كرده باشيم،كلي شاكي ميشي و غر ميزني  يا كلي از خودت حركات عجيب غريب درمياري الهي فدات بشم ماماني من تو دلم غصه دارم آخه داريم كم كم به اول مهر نزد...
13 مرداد 1391

ماه مبارك رمضان

عسلم سلام ماماني 30 ام تيرماه شروع ماه مبارك رمضان بود. امسال دومين ساله كه من و تو باهميم  پارسال توي دلم بودي و امسال توي بغلم، خدا را هزار مرتبه شكر   عزيزم امسالم مثل پارسال بابايي بايد خودش به تنهايي روزه بگيره، آخه ماماني به خاطر وجود تو گل پسر نمي تونه روزه بشه... خدا نماز، روزه هاي همه را قبول كنه، آمين عزيزم خيلي دوستت داريم،بوووسسسس ...
12 مرداد 1391

قبولي عمو ميثم در كنكور

خوشمل مامان سلام امروز با خبراي خوش اومدم. گلم عمو ميثم بالاخره نتيجه زحماتشون را ديدند و يه رتبه خوب توي كنكور گرفتند. رتبه شون 78 منطقه در رشته علوم انساني شده. دلشون مي خواد روانشناسي باليني بخونند . ايشاالله تو همين رشته در دانشگاه تهران پذيرفته ميشن  خدا كنه زودتر تو قند عسل مامان هم بزرگ بشي و من و بابايي موفقيت تو را ببينيم، ايشاالله... عزيزم خيلي دوستت داريم،بوووسسسس ...
12 مرداد 1391

افتتاح مغازه

گل پسر سلام بابايي تصميم گرفت، يه كار ديگه اي را راه بيندازه. خلاصه مغازه لوازم بهداشتي آويژه را راه اندازي كرد. مغازه بابايي صد متر مونده به ميدون مسكنه، كنار رستوران آبشار. خدا كنه بگيره و هيچ كس توي تصميمي كه مي گيره پشيمون نشه... بايد از بابايي به خاطر زحماتي كه واسه مون ميكشه تشكر كنيم، ايشاالله خدا واسه مون نگه اش داره... عزيزم خيلي دوستت داريم، بوووسسس ...
12 مرداد 1391

جشن سيسموني خاله زهره

عشقم سلام دوشنبه 26 ام تيرماه جشن سيسموني خاله زهره( همسر پسرخاله ماماني ) بود . قرار بود مولودي خوني باشه كه يه گروه خانم كه عرب بودند، دعوت كردند . كلي هم مهمون از تهران اومده بودند كه واسه تو كلا نا آشنا بودند. تو با ديدن اين همه غريبه، غريبي كردي و زدي زير گريه يه مدت كارم بود تا آرومت كنم. بعد هم خانمه شروع كرد به خوندن . تو ترسيدي و باز گريه كردي  خيلي جالب بود، فقط مشكلش اين بود كه بيش تر عربي مي خوند، تو كم كم آروم شدي و يه تعداد از خانما شروع كردن به رقصيدن و رقص عربي كردن، تو چشات چهار تا شده بودي و تعجب كرده بودي و مي خنديدي و مرتب مي گفتي اووووو اوووو، خيلي كارت بامزه بود، كلي خنديدم بعد مولودي هم اتاق ني ني را ديديم، خيلي...
9 مرداد 1391

سفرنامه مشهد - قسمت ششم

قند عسل، نبات مامان سلام صبح از فردوس راه افتاديم و تصميم گرفتيم صبحانه را طبس بخوريم . حدوداي ساعت 11 طبس بوديم . بعد از خوردن صبحانه در پارك گلشن، بابايي به جهاد كشاورزي رفت. آخه يه مقداري از كاراش مونده بود . قرار شده بود اگه كاراش تموم نشد، من و تو به مهمانسراي جهاد بريم . در باغ گلشن بوديم كه دايي جواد شما را برد تا  پليكان ببينيد. پليكان بيچاره ترسيده بود و دنبال فاطمه السادات مي كرد. طفلي فاطمه السادات كلي ترسيده بود بقيه مي خواستند به سفرشون ادامه بدند، بنابراين من و تو پيش بابايي رفيتم . توي مهمانسرا تو خواب رفتي كه بابايي اومد . ساعت 12 بود كه به راهمون ادامه داديم. هوا به شدت گرم بود و من خيلي نگران. تو اين چهار روز تو يبوس...
9 مرداد 1391

سفرنامه مشهد - قسمت پنجم

نازنينم سلام امروز پنج شنبه، پنجمين روز از سفرمونه و البته آخرين روز. صبح خاله مريم و عمو حسين و مامان جون اينا رفتند حرم. تو خواب بودي و منم تصميم گرفتم تو را پيش بابايي بذارم و با خاله زهرا بريم حرم . بعد از اينكه حريره درست كردم و خواستيم راه بيفتيم، تو بيدار شدي و من مجبور شدم تو را آماده كنم و با بابايي بريم. وقتي به حرم رسيديم، بابايي تو را داخل برد. تو هم زيارت كردي. بعد از اينكه همگي زيارت كرديم، رفيتم خونه و بعد از جمع كردن وسايل باز هم به حرم رفتيم و نماز ظهر را خونديم . ما جلو شديم كه عكست را بگيريم. الهي فدات بشم اينقدر بامزه و خوردني شده بودي  خيلي خوشكل خنديده بودي البته ديروز آقاي عكاس گفت يكي كه مي تونه تو را بخندونه ب...
9 مرداد 1391