اميررضااميررضا، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

عشق ماماني و بابايي

اميررضا راه مي رود

خوشمل مامان سلام نفس مامان شما امروز دو قدم(دو هفته مانده به یک سالگی) بدون کمک گرفتن از کسی برداشتی، فدات بشه مامان خیلی حرکتت با مزه هست، تو راه رفتن خیلی عجله می کنی واسه همین مرتّب زمین می خوری، خودت هم مثل ما از این حرکت جدیدت خیلی خوشحالی وکلی ذوق می کنی، تازگی هم وقتی راه میری و ما واست می خونیم، می رقصی، فدات بشم نمکدون مامان... عزیزم وقتی مامانی میره سر کار، تو دیگه پیش مامان فاطمه هستی، وقتی تو را می بینم که کلی با قبل ( وقتی که می رفتی مهد ) فرق کردی، فقط شرمندگی پیش مامان فاطمه برام می مونه، خیلی مامان فاطمه را دعا می کنم، ایشاالله هر چی می خوان خدا بهشون بده، ایشاالله خدا پدر و مادرشون را بیامرزه... خدا را شکر اون وزنی که از...
1 آذر 1391

يازده ماهگي

گل پسر، قند عسل، يكي يه دونه، آقا كوچولوي خونه سلام شاخ شمشاد مامان ديگه واسه خودت مردي شدي، عزيزم شما امروز يازده ماهه شدي، هوراااااااااااااااااااا  يازده ماهگي مبارك، يازده ماهگي تو مصادف شده با عيد غدير،بزرگترين عيد شيعيان، تو پارسال وقتي توي شكم ماماني بودي از سعيد آقا عيدي گرفتي و اين اولين عيدي اي بود كه گرفتي... گلم خيلي خوشحالم كه بزرگ شدنت را به عينه دارم مي بينم، يه جايي خوندم بچه ها مثل فرشته ها مي مونند كه هرچي بزرگتر ميشن بال هاشون كوچيك تر ميشه، گلم دلم مي خواد تو همين طور كه بزرگ ميشي مثل فرشته ها پاك و نجيب بموني و اين پاكي اي كه خدا در وجودت گذاشته را مثل خيلي از ماها فراموش نكني....  عشقم توي اين ماه تو ني ن...
13 آبان 1391

تسويه حساب با مهد كودك

عسلم سلام گلم تو اين يه ماه و نيمي كه رفتي مهد همش مريض بودي البته دو يا سه روز هم خوب بودي، عزيزم اين دفعه آخر خيلي بد بود، اسهال و استفراغ، سر كلاس بودم كه باهام تماس گرفتند و گفتند حالت وب نيست، كلي هم دعوام كردند، جوري كه اشك مامان را جلوي بچه ها درآوردند، يه جورايي دايه عزيزتر از مادر شده بودند.... بعد از اينكه اومدم دنبالت، اصلا حال نداشتي و گفتند سه بار استفراغ كردي و حالت خوب نبوده، منم خيلي سريع رفتم دنبال بابايي تا بريم دكتر، تو راه هرچي باهات حرف زدم اصلا جواب نمي دادي، منم كلي گريه كردم، بعد از اينكه بابايي سوار شد، بهت شير دادم كه باز هم همه را برگردوندي، دكتر بهت دارو داد، پنج شنبه بهتر بودي ولي جمعه يك دفعه اسهال شدي تا شب ح...
11 آبان 1391

رفتن به عروسي براي اولين بار

گل پسرم سلام اميررضا خان من، متاسفانه شرايطي پيش نيومده بود كه ما به عروسي بريم تا اينكه چهارشنبه 7/26 به عروسي دوست بابايي تالار محبوب دعوت شديم. آنجا اولش كمي ترسيده بودي و بعد توي بغل مامان خواب رفتي البته كلا زياد نمونديم، فرداي اون روز هم عروسي دعوت بوديم، اين دفعه عروسي دختر عموي مامان طاهره در تالار يزد بود. اونجا هم اولش ترسيده بودي و ماماني را محكم گرفته بودي ولي بعد عادت كردي و كلي رقصيدي، دو تا نون بادومي هم خوردي، بعد از اينكه كلي شيطوني كردي، خواب رفتي، منم به اين خيال كه تا صبح مي خوابي،ولي اي دل غافل كه اول بيداريت بود، وقتي رسيديم خونه بيدار شدي و كلي اشك ريختي، تا صبح برنامه داشتيم، كلي گريه كردي، هرچي به ذهنمون رسيد بهت د...
3 آبان 1391

اميررضا به آرايشگاه زنانه مي رود

عزيز مامان سلام چهارشنبه 91/07/26ماماني وقت آرايشگاه داشت و مامان جون امتحان داشتند واسه همين من شما را به خونه خاله مريم بردم، خونه خاله واسه ات آشنا نبود واسه همين كلي گريه كردي  منم با خاله تصميم گرفتيم كه تو را به آرايشگاه ببريم و خاله اونجا مواظبت باشه، وقتي اونجا رسيديم و  خانمه خواست بند من بندازه تو كلي گريه كردي، اولش فكر كرديم كه غريبي كردي ولي كاشف به عمل اومد كه تو ترسيدي كه خداي نكرده بلايي سر ماماني بيارن، تا خانمه مي رفت كنار تو آروم بودي و حرف ميزدي و مي خنديدي ولي وقتي به من نزديك ميشد كلي گريه ميكردي، الهي بميرم خيلي اشك ريختي، خلاصه نصف صورت بند انداخته و نصف ابرو برداشته سوار ماشين شديم و تو را برديم مغازه پيش...
30 مهر 1391

اميررضا خان به آرايشگاه مي رود

قندعسلم سلام گلم موهاي سرت بدجوري بلند شده بود و بابايي مي خواست كه به آرايشگاه ببرتت ولي من به دليل سردي هوا مخالف بودم. بالاخره بابايي موفق شد و تو جمعه 91/07/21 براي اولين بار رفتي آرايشگاه دوست بابايي، آقاي يحيي هوشياري. اولش پسر آقايي بودي و مي خنديدي ولي وقتي آقاي آرايشگر خواستند با ماشين كنار گوشت را خط ببندند ترسيدي و گريه كردي و از اون موقع ديگه نشد خيلي خوب درستت كنند. خلاصه منم دوربين را برداشته بودم كه ازت عكس بندازم كه زوركي يه دو سه تايي بابايي انداخت. الان عزيز مامان خيلي آقا شدي، فداي گل پسرم بشم كه خيلي مردونه تر شده عزيزم خيلي دوستت داريم، بووووسسس ...
30 مهر 1391

ده ماهگي

اميررضا جونم سلام گل پسر، قند عسل، نبات مامان شما امروز ده ماهه شدي، هوراااااااااااااااااااااااااا الهي مامان فدات بشه ، سالم باش و تند تند بزرگ شو، تو اين دو هفته كه مريضي، شيطونيات كم تر شده و آروم شدي، همگي دلمون براي شيرين كاريهات تنگ شده البته خدا را هزار مرتبه شكر خيلي بهتري، حالا فقط آبريزش داري و سرفه ميكني... گلم تو دست ميگرفتي و بلند ميشدي، الان وقتي بلند شدي راه هم ميري، كنار گهواره ات مي ايستي و تاب ميدي و لالايي ميخوني، خيلي اين كارت نمك داره، يه بار بابايي يه عروسك گذاشت داخل گهواره ات، تو عصباني شده بودي و مي خواستي پرتش كني بيرون، كلي از دستت خنديديم... خيلي از بابايي حساب ميبري، مثلا مي خواي داخل يه اتاق بري، اگه باب...
13 مهر 1391