يه خاطره بامزه
خان خان مامان سلام
اميررضا جان تو اينقدر خوردني و بامزه شدي كه من و بابايي كلي واست غش و ضعف مي كنيم. چند شب پيش ياد اين خاطره افتاديم و كلي از دستت خنديديم، يهو من ديدم اي دل غافل اين خاطره را واسه گل پسرم ننوشتم، واسه همين اومدم تا برات بگم كه بعدها كه ايشاالله خوندي بفمي چه شيطونكي بودي:
21 ام ماه رمضون، روستاي گل افشان آش نذري مي پزند كه خانواده مامان جون اينا هم يه مقدار كمكي مي كنند، واسه همين هرسال اين موقع ما مي ريم ده واسه آش خورون، امسال هم مطابق سال هاي قبل حركت كرديم. بعد از گذشت يك ماه تصميم گرفته بوديم تو را داخل صندلي بگذاري، كلي غر زدي، ولي من و بابايي بهت محل نداديم، من توي دلم آشوب بود و مي خواست بپرم بغلت كنم ولي مي ديدم اينجوري به صلاحته، اگه عادت كني داخل صندلي بشيني خيلي بهتره... بين راه دنبال خاله مريم رفتيم، وقتي خاله سوار ماشين شد، تو سر درد و دلت باز شد، هي نگاه به ماماني مي كردي و مي گفتي اه اه اه، دوباره نگاهت را به سمت بابايي مي بردي و مي گفتي اه اه اه، اينقده ما را اه كردي كه نگو، كلي از دستت خنديديم، عزيزم بايد ما را ببخشي، اين به صلاح خودته گل پسر، قند عسل
عزيزم خيلي دوستت داريم، بووووسسس


يه خاطره بامزه
