يه خاطره جالب
گل پسر سلام
چند روز پيش با بابايي داشتيم صحبت مي كرديم كه ياد يه خاطره اي از تو افتاديم، كلي از دستت خنديديم
. يهو من ديدم اي دل غافل اينو كه تو وبلاگ گل پسر ننوشتم. واسه همين الان مينويسم تا ايشاالله بعدها كه خودت خوندي بفهمي چه شيطون بلايي بودي
:
طبق روال هر سال جمعه 21 رمضان در روستاي گل افشان آش گندم مي پزند. ما هم قرار بود بريم. قبل از حركت قرار شد بريم دنبال خاله مريم. بابايي گفت كه صندلي ماشينت را روبراه كنيم و بذاريمت داخل صندلي، يه يك ماهي ميشد كه داخل صندلي ننشسته بودي، وقتي جركت كرديم، كلي غرغر كردي و مي خواستي بيايي بغل مامان، بعد از اينكه خاله مريم سوار شد، تا خاله را ديدي سر درد و دلت باز شد، هي نگاه مامان مي كردي و مي گفتي اه اه اه دوباره نگاه بابا مي كردي و مي گفتي اه اه اه، اينقدر من و بابايي را اه كردي كه نگو، خاله مريم خيلي دلش برات سوخت و مي خواست بغلت كنه ولي ما نذاشتيم، آخه عزيزم بايد عادت كني؛ جلو واسه ات خطرناكه...
عزيزم خيلي دوست داريم، بووووسسس



يه خاطره جالب
