اميررضااميررضا، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره

عشق ماماني و بابايي

يه خاطره جالب

1391/6/30 8:54
197 بازدید
اشتراک گذاری

گل پسر سلام

چند روز پيش با بابايي داشتيم صحبت مي كرديم كه ياد يه خاطره اي از تو افتاديم، كلي از دستت خنديديمخنده. يهو من ديدم اي دل غافل اينو كه تو وبلاگ گل پسر ننوشتم. واسه همين الان مينويسم تا ايشاالله بعدها كه خودت خوندي بفهمي چه شيطون بلايي بوديزبان:

طبق روال هر سال جمعه 21 رمضان در روستاي گل افشان آش گندم مي پزند. ما هم قرار بود بريم. قبل از حركت قرار شد بريم دنبال خاله مريم. بابايي گفت كه صندلي ماشينت را روبراه كنيم و بذاريمت داخل صندلي، يه يك ماهي ميشد كه داخل صندلي ننشسته بودي، وقتي جركت كرديم، كلي غرغر كردي و مي خواستي بيايي بغل مامان، بعد از اينكه خاله مريم سوار شد، تا خاله را ديدي سر درد و دلت باز شد، هي نگاه مامان مي كردي و مي گفتي اه اه اه دوباره نگاه بابا مي كردي و مي گفتي اه اه اه، اينقدر من و بابايي را اه كردي كه نگو، خاله مريم خيلي دلش برات سوخت و مي خواست بغلت كنه ولي ما نذاشتيم، آخه عزيزم بايد عادت كني؛ جلو واسه ات خطرناكه...

عزيزم خيلي دوست داريم، بووووسسسقلبماچ

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)