اميررضااميررضا، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 20 روز سن داره

عشق ماماني و بابايي

رفتن به عروسي براي اولين بار

1391/8/3 14:15
283 بازدید
اشتراک گذاری

گل پسرم سلام

اميررضا خان من، متاسفانه شرايطي پيش نيومده بود كه ما به عروسي بريم تا اينكه چهارشنبه 7/26 به عروسي دوست بابايي تالار محبوب دعوت شديم. آنجا اولش كمي ترسيده بودي و بعد توي بغل مامان خواب رفتي البته كلا زياد نمونديم، فرداي اون روز هم عروسي دعوت بوديم، اين دفعه عروسي دختر عموي مامان طاهره در تالار يزد بود. اونجا هم اولش ترسيده بودي و ماماني را محكم گرفته بودي ولي بعد عادت كردي و كلي رقصيدي، دو تا نون بادومي هم خوردي، بعد از اينكه كلي شيطوني كردي، خواب رفتي، منم به اين خيال كه تا صبح مي خوابي،ولي اي دل غافل كه اول بيداريت بود، وقتي رسيديم خونه بيدار شدي و كلي اشك ريختي، تا صبح برنامه داشتيم، كلي گريه كردي، هرچي به ذهنمون رسيد بهت داديم ولي اثر نكرد، خلاصه من به ذهنم رسيد كه بهت دايميتين بديم واسه همين با بابايي حاضر شديم . ساعت 5 صبح زديم بيرون،خواستيم ببريمت اورژانس كه خواب رفتي، ما هم ديديم گناه داري بيدارت كنيم واسه همين از داروخونه واست دارو گرفتيم و وقتي خونه رسيديم خوردي و خواب رفتي..... واي كه چه وحشتناكي بود، الهي بميرم كه اينقدر اذيت شدي... ايشاالله هميشه سالم و تندرست باشي جوجوي خودم....

عزيزم خيلي دوستت داريم، بوووووسسماچقلب

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)