تسويه حساب با مهد كودك
عسلم سلام
گلم تو اين يه ماه و نيمي كه رفتي مهد همش مريض بودي البته دو يا سه روز هم خوب بودي، عزيزم اين دفعه آخر خيلي بد بود، اسهال و استفراغ، سر كلاس بودم كه باهام تماس گرفتند و گفتند حالت وب نيست، كلي هم دعوام كردند، جوري كه اشك مامان را جلوي بچه ها درآوردند، يه جورايي دايه عزيزتر از مادر شده بودند.... بعد از اينكه اومدم دنبالت، اصلا حال نداشتي و گفتند سه بار استفراغ كردي و حالت خوب نبوده، منم خيلي سريع رفتم دنبال بابايي تا بريم دكتر، تو راه هرچي باهات حرف زدم اصلا جواب نمي دادي، منم كلي گريه كردم، بعد از اينكه بابايي سوار شد، بهت شير دادم كه باز هم همه را برگردوندي، دكتر بهت دارو داد، پنج شنبه بهتر بودي ولي جمعه يك دفعه اسهال شدي تا شب حدود 10 بار بيرون روي داشتي، الهي بميرم اصلا حال نداشتي و كلي لاغر شده بودي، با بابايي تصميم گرفتيم واست پرستار بگيريم، واسه همين رفتي خونه مامان فاطمه تا يه پرستار خوب واست پيدا كنيم، يك شنبه 8/7 هم بابايي با مهد تسويه كرد و خيالمون ديگه از بابت مهد راحت شد، من و بابايي كه ديگه از اين مهد متنفر شديم....
يه هفته اول پيش مامان فاطمه پسمل خوبي نبودي و همش مي خواستي بغل بشي، مامان فاطمه هم بنده خدا درد دست، الان الهي شكر بهتر شدي، تو راه خدا پسر خوبي باش تا يه پرستار خوب واست پيدا كنيم....
عزيزم ما را بايد ببخشي كه اين اتفاقات پيش اومده ولي گل پسرم واقعا مامان چاره اي نداره، وقتي بزرگتر شدي حتما خودت من را درك مي كني...
گلم خيلي دوستت داريم، بووووووسسس



تسويه حساب با مهد كودك
