اميررضااميررضا، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

عشق ماماني و بابايي

تسويه حساب با مهد كودك

عسلم سلام گلم تو اين يه ماه و نيمي كه رفتي مهد همش مريض بودي البته دو يا سه روز هم خوب بودي، عزيزم اين دفعه آخر خيلي بد بود، اسهال و استفراغ، سر كلاس بودم كه باهام تماس گرفتند و گفتند حالت وب نيست، كلي هم دعوام كردند، جوري كه اشك مامان را جلوي بچه ها درآوردند، يه جورايي دايه عزيزتر از مادر شده بودند.... بعد از اينكه اومدم دنبالت، اصلا حال نداشتي و گفتند سه بار استفراغ كردي و حالت خوب نبوده، منم خيلي سريع رفتم دنبال بابايي تا بريم دكتر، تو راه هرچي باهات حرف زدم اصلا جواب نمي دادي، منم كلي گريه كردم، بعد از اينكه بابايي سوار شد، بهت شير دادم كه باز هم همه را برگردوندي، دكتر بهت دارو داد، پنج شنبه بهتر بودي ولي جمعه يك دفعه اسهال شدي تا شب ح...
11 آبان 1391

رفتن به عروسي براي اولين بار

گل پسرم سلام اميررضا خان من، متاسفانه شرايطي پيش نيومده بود كه ما به عروسي بريم تا اينكه چهارشنبه 7/26 به عروسي دوست بابايي تالار محبوب دعوت شديم. آنجا اولش كمي ترسيده بودي و بعد توي بغل مامان خواب رفتي البته كلا زياد نمونديم، فرداي اون روز هم عروسي دعوت بوديم، اين دفعه عروسي دختر عموي مامان طاهره در تالار يزد بود. اونجا هم اولش ترسيده بودي و ماماني را محكم گرفته بودي ولي بعد عادت كردي و كلي رقصيدي، دو تا نون بادومي هم خوردي، بعد از اينكه كلي شيطوني كردي، خواب رفتي، منم به اين خيال كه تا صبح مي خوابي،ولي اي دل غافل كه اول بيداريت بود، وقتي رسيديم خونه بيدار شدي و كلي اشك ريختي، تا صبح برنامه داشتيم، كلي گريه كردي، هرچي به ذهنمون رسيد بهت د...
3 آبان 1391

اميررضا به آرايشگاه زنانه مي رود

عزيز مامان سلام چهارشنبه 91/07/26ماماني وقت آرايشگاه داشت و مامان جون امتحان داشتند واسه همين من شما را به خونه خاله مريم بردم، خونه خاله واسه ات آشنا نبود واسه همين كلي گريه كردي  منم با خاله تصميم گرفتيم كه تو را به آرايشگاه ببريم و خاله اونجا مواظبت باشه، وقتي اونجا رسيديم و  خانمه خواست بند من بندازه تو كلي گريه كردي، اولش فكر كرديم كه غريبي كردي ولي كاشف به عمل اومد كه تو ترسيدي كه خداي نكرده بلايي سر ماماني بيارن، تا خانمه مي رفت كنار تو آروم بودي و حرف ميزدي و مي خنديدي ولي وقتي به من نزديك ميشد كلي گريه ميكردي، الهي بميرم خيلي اشك ريختي، خلاصه نصف صورت بند انداخته و نصف ابرو برداشته سوار ماشين شديم و تو را برديم مغازه پيش...
30 مهر 1391

اميررضا خان به آرايشگاه مي رود

قندعسلم سلام گلم موهاي سرت بدجوري بلند شده بود و بابايي مي خواست كه به آرايشگاه ببرتت ولي من به دليل سردي هوا مخالف بودم. بالاخره بابايي موفق شد و تو جمعه 91/07/21 براي اولين بار رفتي آرايشگاه دوست بابايي، آقاي يحيي هوشياري. اولش پسر آقايي بودي و مي خنديدي ولي وقتي آقاي آرايشگر خواستند با ماشين كنار گوشت را خط ببندند ترسيدي و گريه كردي و از اون موقع ديگه نشد خيلي خوب درستت كنند. خلاصه منم دوربين را برداشته بودم كه ازت عكس بندازم كه زوركي يه دو سه تايي بابايي انداخت. الان عزيز مامان خيلي آقا شدي، فداي گل پسرم بشم كه خيلي مردونه تر شده عزيزم خيلي دوستت داريم، بووووسسس ...
30 مهر 1391

ده ماهگي

اميررضا جونم سلام گل پسر، قند عسل، نبات مامان شما امروز ده ماهه شدي، هوراااااااااااااااااااااااااا الهي مامان فدات بشه ، سالم باش و تند تند بزرگ شو، تو اين دو هفته كه مريضي، شيطونيات كم تر شده و آروم شدي، همگي دلمون براي شيرين كاريهات تنگ شده البته خدا را هزار مرتبه شكر خيلي بهتري، حالا فقط آبريزش داري و سرفه ميكني... گلم تو دست ميگرفتي و بلند ميشدي، الان وقتي بلند شدي راه هم ميري، كنار گهواره ات مي ايستي و تاب ميدي و لالايي ميخوني، خيلي اين كارت نمك داره، يه بار بابايي يه عروسك گذاشت داخل گهواره ات، تو عصباني شده بودي و مي خواستي پرتش كني بيرون، كلي از دستت خنديديم... خيلي از بابايي حساب ميبري، مثلا مي خواي داخل يه اتاق بري، اگه باب...
13 مهر 1391

جدايي من و تو به مدت شش ساعت

پسر گلم سلام اصلا دلم نمياد اين پست را بنويسم، شايد واسه همينه كه هي امروز و فردا مي كنم... يادش كه مي افتم كه چه روزهايي كه بر من و تو گذشت، اشك از چشمام جاري ميشه، همه ميگن خيلي به هم وابسته شده بوديم، واسه همينه كه دوري سخت بود، خيلي سخت.... ولي مگه ميشه يه مادر و فرزند به هم وابسته نباشند، مگه ميشه اين روزها واسه كسي راحت باشه، من كه بعيد مي دونم.... روزهاي جدايي شش ساعته من و تو قرار بود از اول مهر شروع بشه، منم به اون اميد تصميم داشتم شهريور كم كم تو را به خاله زهرا عادت بدم، براي همين قبلش فقط يه چند باري اونم كوتاه ايشون را ديده بودي، اول شهريور بود كه با من تماس گرفتند كه بايد به مدرسه بروم، منم چاره اي نداشتم، تو را بردم پيش خا...
11 مهر 1391

عيد سعيد فطر

عسلم سلام امسال يك شنبه 29 مرداد ماه عيد سعيد فطر بود. صبح كه از خواب پا شديم با بابايي تصميم گرفتيم مثل سال هاي قبل بريم مسجد واسه خوندن نماز عيد. خلاصه سه تايي جاضر شديم و جركت كرديم. وقتي رسيديم نماز تموم شده بود، جركت كرديم به سمت يه مسجد ديگه، اونجا هم ركعت اول را خونده بودند، خلاصه يه چند تا ديگه مسجد هم سر زديم، همه جا نماز تموم شده بود، من و بابايي ناراحت شديمٍ، مثل اينكه قسمت نبود، برگشتيم خونه و بعد از يه كم استراحت رفتيم خونه مامان جون، بعد هم ناهار رفتيم خونه مامان بزرگ، عمو مجتبي و خانواده هم اونجا بودند، وقتي مامان بزرگ ترنم را بغل كرده بودند، تو به مامان بزرگ غر زدي، خيلي بامزه بود، البته تو بعد از مامان و بابا روي بابا حسن ...
30 شهريور 1391

يه خاطره جالب

گل پسر سلام چند روز پيش با بابايي داشتيم صحبت مي كرديم كه ياد يه خاطره اي از تو افتاديم، كلي از دستت خنديديم . يهو من ديدم اي دل غافل اينو كه تو وبلاگ گل پسر ننوشتم. واسه همين الان مينويسم تا ايشاالله بعدها كه خودت خوندي بفهمي چه شيطون بلايي بودي : طبق روال هر سال جمعه 21 رمضان در روستاي گل افشان آش گندم مي پزند. ما هم قرار بود بريم. قبل از حركت قرار شد بريم دنبال خاله مريم. بابايي گفت كه صندلي ماشينت را روبراه كنيم و بذاريمت داخل صندلي، يه يك ماهي ميشد كه داخل صندلي ننشسته بودي، وقتي جركت كرديم، كلي غرغر كردي و مي خواستي بيايي بغل مامان، بعد از اينكه خاله مريم سوار شد، تا خاله را ديدي سر درد و دلت باز شد، هي نگاه مامان مي كردي و مي...
30 شهريور 1391

نه ماهگي و تولد يك سالگي وبلاگت

عزيز دلم، قند و نبات، به قول بابايي باقلوا سلام سلام عزيزم شما امروز نه ماهه شدي، هوراااااااااااااااااا  عزيزم خيلي خيلي دوستت داريم و الان خيلي نگرانم كه وقتي من نيستم چي كار مي كني   گل پسرم شما الان شيطوني مي كني حسابي، چهار دست و پا ميري،موقع چهار دست و پا رفتن، آواز مي خوني و حركت مي كني  خيلي اين حركتت بامزه هست، از اين اتاق به اون اتاق ميري و خلاصه فوق العاده خطرناك شدي، مجبور شديم به خاطر تو بوفه اس داخل اتاق را جمع كنيم، ياد گرفتي وقتي خوابيدي خودت پا بشي، خيلي بدخواب شدي و توي خواب غلت مي زني، بابا و دده و اكه و يه سري صداهاي نامفهوم ازخودت در مياري، خيلي محبت داري و ماماني را كلي بوس مي كني، چند شب پيش خونه ما...
13 شهريور 1391