اميررضااميررضا، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

عشق ماماني و بابايي

نی نی دار شدن خاله مریم و شروع ماه محرم

سلام سلام صد تا سلام عشقم نی نی خاله مریم بالاخره دنیا اومد، درست اول ماه محرم  خاله مریم خیلی خیلی سخت زایمان کرد و خودش و بچه اش را خدا حفظ کرد، الهی بمیرم از ساعت چهار صبح تا 4:30 بعدازظهر یه ریز درد داشته،ساعت 4 بود که من از مدرسه اومدم خونه و خیلی نگران خاله و پسرش بودم و کلی گریه کردم. تو گفتی مامانی گریه نکن،خاله مریم رفته بیمارستان،خوب میشه و میاد... وقتی خاله و نی نی اومدند خونه،نی نی که خیلی خسته راه بود و بدتر اون خاله مریم بود... بازم خدا را شکر که به خیر گذشت هرچند بعد از گذشت ده روز،بازم خوب نمیتونه به قند عسلش شیر بده... شما در ظاهر هیچ واکنشی نشون نمیدی،البته امیرمحمد جون واست تفنگ و بی سیم و آدم آهنی(به قول خود...
13 آبان 1393

روزها در مهدکودک

پسر گلم سلام این روزها میگذره و تو به مهد میری... دوبار پشت سرهم سرما خوردی و به فاصله ده روز آنتی بیوتیک خوردی  آقای دکتر فروزنیا که دکترت هستند، گفتند به خاطر مهده  امیدوارم خدا حافظ شما و همه بچه ها باشه... تو خونه که با خودم بودی اصلا حریفت نمیشدم شعر بخونی یا رنگ آمیزی داشته باشی، یه شعر یه توپ دارم قلقلیه . بارون میاد شرشر را سر و پا شکسته میخوندی  الان پاییزه و پاییزه و زنبور طلایی را میخونی و خرگوشم داری یاد میگیری،البته وقتی میگم بخون،میگی تو مدرسه میخونم و یه وقتایی که حواست نیست شروع میکنی به خوندن و من وسواسی با خودم میگم خدا به خیر کنه وقتی بخوای بری مدرسه  کلا حرف زدنت بهتر شده و خیلی میخوای توضیح بدی و ح...
13 آبان 1393

رفتن به مهد کودک

امیررضای گلم سلام عزیز دلم امسال دیگه باید می رفتی مهد کودک، البته گفته بودم خیلی رو این کلمه حساسی، باید بگیم مدرسه، شما و احسان میرین مدرسه، پرنیا و ترنم میرن مهد کودک  یه هفته هر روز گریه می کردی، البته مدیر مهد گفتند که یه چند روزی یه فامیلی، آشنایی، کسی همراهت بیاد، دو روز با مطهره السادات رفتی و یه روز با مطهره دختر عموی مامانی... الهی بمیرم صبح که کلی گریه می کردی و عصرا توی خونه زیاد حرف نمیزدی، انگار غصه داشتی... دلم کباب بود ولی همه می گفتند اگه الان کوتاه بیای دیگه تمومه، دیگه نمی تونی جایی بندش کنی... بعد از پنج، شش روز دیگه وقتی دنبالت می اومدم سرحال بودی و می گفتی مامان من نمکی گریه کردم   بعد از یه هفته من ب...
1 مهر 1393

اومدن دایی محمد

سلام عسلم دایی محمدت بعد از دو ماه دوری بالاخره اومد  خیلی دلم براش تنگ شده بود... تو هم که خیلی بامزه ات هست، کلی تعارفش میکنی، مثلا رفته بودیم پارک کلی میوه و شام و ... تعارفش میکردی و میگفتی بخور  دایی محمد واسه ات یه ماشین کنترلی خوشکل آورده، به قول خودت ماشین تنتورلی... البته یه بار بیش تر باهاش بازی نکردی، من و بابایی هم دیدیم داری خرابش میکنی، قایم کردی، هنوز بلد نیستی باهاش بازی کنی، گذاشتم بعدا که بزرگتر شدی بهت بدم  البته الان که دارم واست مینویسم،دایی محمد ایشاالله فردا عازم زابله، دلم واسش تنگ میشه، انشالله خدای خوب و مهربون نگه دار اون و همه سربازا باشه عزیزم خیلی دوستت داریم، بوووسسس ...
1 مهر 1393

اندر احوالات این ایام...

پسر خوشملم سلام... عزیزم این روزا فوق العاده بامزه حرف میزنی،همش میخوای توضیح بدی و حرفای گنده گنده میزنی  مثلا چند روز پیش تر صبح من جلسه بودم و شما را بردم خونه مامان جون، رفته بودی خونه عموقاسم،اونجا زن عمو ازت پرسیده بودند خوابت میاد؟؟؟؟؟ تو گفته بودی: اینا نمیذارن من بخوابم!!! واسه خودت وروجکی شدی... تو که از پارک بادی و وسایل اتومات میترسیدی، حالا عاشق اونا شدی و تا پا میذاریم داخل ستاره: بریم لی لی پوت!!! یا باید پارک بادی بریم یا پارک بزرگ اوایل که از پارک بادی میترسیدی، میگفتی مامان بگو بادش را خالی کنند من سداز بشم  یه بار رفته بودیم پارک کوهستان،اونجا با مطهره السادات رفتی قسمت بادی و دیگه یاد گرفتی،البته الهی بمیرم چ...
15 شهريور 1393

ششمین سالگرد ازدواج مامانی و بابایی

امیررضا جونم سلام نفسم امسال  سی و یکم مرداد ششمین سالگرد ازدواج مامانی و بابایی بود...     اصلا باورم نمیشه، خیلی زود گذشت ولی خدا را هزار مرتبه شکر که سه تایی همو داریم... امیدوارم کانون گرم خانوادگیمون همیشه گرم گرم باشه  امسال تصمیم گرفتیم بریم شاه نشین، مدت زیادی از افتتاحش نمیگذره. شما خیلی خسته بودی و میخواستی بخوای... منم گفتم مامان جون نخواب، گفتی : جون حودم حوابم میاد ( گفته بودم حرف (خ) را نمیتونی بگی) کلی از دستت خندیم   شاه نشین را خیلی جالب ساخته بودند، شکل غار، تو هم خیلی خوشت اومده بود. وقتی نهار را آوردند بعد از خوردن دو ، سه تا لقمه رفتی و خوابیدی!!! عزیزم خیلی دوستت داریم، بووو...
11 شهريور 1393

سفر شیراز و یاسوج

ملوسکم سلام گفته بودم که دایی رفته سربازی، مامان جونم خیلی دلتنگش بودند و هستند  ما تصمیم گرفتیم با مامان جون اینا توی تعطیلات عید فطر بریم زابل، هم ببینیم اونجا چه خبره و هم دایی را ببینیم که بابایی از یه آقای آشنایی سوال کرده بود که گفته بودند فعلا وقت طوفان های موسمی هست و هوا هم به شدت گرمه، اگه واجب نیست نرین... خلاصه دیگه همگی به خاطر شما ترسیدیم و سفر را کنسل کردیم ولی خوب من پیشنهاد دادم بریم شیراز و همه قبول کردند ولی اعلام قبولی نظرشون تا شب قبل از عید فطر طول کشید آخه بابا حسین و مامان جون دلشون نمی اومد بدون دایی برن سفر ولی من خیلی اصرار کردم آخه احساس کردم واسه تغییر روحیه شون لازمه  خلاصه صبح روز عید فطر حرکت کردی...
11 شهريور 1393