ششمین سالگرد ازدواج مامانی و بابایی
امیررضا جونم سلام
نفسم امسال سی و یکم مرداد ششمین سالگرد ازدواج مامانی و بابایی بود...
اصلا باورم نمیشه، خیلی زود گذشت ولی خدا را هزار مرتبه شکر که سه تایی همو داریم... امیدوارم کانون گرم خانوادگیمون همیشه گرم گرم باشه .gif)
امسال تصمیم گرفتیم بریم شاه نشین، مدت زیادی از افتتاحش نمیگذره. شما خیلی خسته بودی و میخواستی بخوای... منم گفتم مامان جون نخواب، گفتی : جون حودم حوابم میاد ( گفته بودم حرف (خ) را نمیتونی بگی) کلی از دستت خندیم
شاه نشین را خیلی جالب ساخته بودند، شکل غار، تو هم خیلی خوشت اومده بود. وقتی نهار را آوردند بعد از خوردن دو ، سه تا لقمه رفتی و خوابیدی!!!
عزیزم خیلی دوستت داریم، بووووس

خیلی خوابت می اومد و طبق معمول حوصله عکس گرفتن نداشتی!!!

مامان جون بذار یه عکس ازت بگیریم!!!

آخرش خوابیدی!!!

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


ششمین سالگرد ازدواج مامانی و بابایی
