اميررضااميررضا، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره

عشق ماماني و بابايي

ماه مبارک رمضان

گل پسر سلام امسال ماه رمضان برعکس سالای قبل باید روزه میگرفتم. سختی روزه یه طرف و شیطونایی تو یه طرف  همچنین میخواستیم یه افطاری بدیم که البته عمو مهدی و خاله بهناز برای اولین بار مهمون ما بودند. خونه خودمون که هم تو نمیگذاشتی من به کارام برسم و هم یه جای پاک واسه اش جا نذاشتی... واسه همین مهمونی را کافه باغ تالار فرهنگیان گرفتیم. خداییش خوش گذشت و تنوعی بود. فقط اونجا آب داشت که شما حسابی شیطونی کردی و تمام لباساتا خیس کردی... تو ماه رمضان خورد و خوراکت کمتر شده بود و اکثرا موقع افطار خوب غذا می خوردی و وقتی مثلا میگفتم مامانی بیا نهار بخور، میگفتی حوزه ام یعنی روزه ام، الهی دور روزه گرفتنت برم فسقلی مامان  تو شبای قدر دو شب...
11 شهريور 1393

سربازی رفتن دایی محمد

امیررضای گلم سلام عزیزم این روزا حال خوبی نداریم، دایی ممد سربازی برای آموزشی در کمال ناباوری افتاد کرمان و شوک بدتر اینکه بقیه سربازی اش را افتاد زابل  جالبه اگه لیسانس یا فوق دیپلم بود برای سرباز معلم انتخاب میشد  خدا خودش حفظش کنه و ایشالله صحیح و سالم برگرده خونه شما و دایی محمد( البته اینو هم بگم که اولی که اومده بود میگفتی آقا پلیسه و بغلش نمی رفتی!!!) ...
9 شهريور 1393

پسر شدن نی نی خاله مریم

ملوسک سلام خوشکلم شما داری یه پسرخاله پیدا می کنی، هوراااااا  خاله مریم میخواد اسمش را امیرمحمد بذاره، ایشاالله که خود حضرت محمد کمک کنند و صحیح و سالم نی نی خاله مریم به دنیا بیاد ای پسر قشنگ و مهربونم / بیا می خوام تو رو رو پام بشونم / می خوام برات شونه کنم موهاتو / دل نداره طاقت گریه هاتو / بعد بابات مرد خونه تویی تو / دلم می خواد از صبح تا شب فدات شم»                                                       ...
9 شهريور 1393

روز مادر و پدر

امیررضا جونم سلام می دونم که این روزا گذشته ولی جاش توی وبلاگ تو خالیه  من خیلی خوشحالم که مادرم، خیلی خوشحالم که تو و بابایی را دارم... هر چند بعضی وقتا از دست جفتتون عصبی میشم   تو خیلی شیرین تر شدی، دیگه همه چی میگی، تازگیا زبون پیدا کردی و جواب هم میدی  هنوز حرف ( خ ) و ( س ) را خوب نمیتونی بگی؛به جای خاله میگی آله، به جای سیب میگی ایسب و .... می دونم که بابایی هم خوشحاله که تو را داریم، خیلی ناقلایی و صبحا تا از خواب پا میشی اول احوال اونو میگیری و گاهی وقتا اونقدر دلتنگی که مجبورم میکنی بهش زنگ بزنم... عزیزم از طرف تو این روزهای قشنگ را به خودم و بابایی تبریک میگم، راستی یادم رفت بگم امسال اولین سالی بود که و...
9 شهريور 1393

عذرخواهی

عسلم سلام بالاخره بعد از دو ماه مودم خونه درست شد  واقعا دست دوست بابا درد نکنه با این همه تاخیر  گلم بابت اینکه این مدت نتونستم بیام و بنویسم ازت عدرخواهی می کنم... ...
9 شهريور 1393

دو سال و چهار ماهگی و سیزده به در

پسر گلم سلام نفس مامان دو سال و چهار ماهگی مبارک  گلم سیزدهم فروردین همچنین سیزده به در هم هست... قرار شده بود با دایی ها و خاله و مامان جون و باباجون اینا بریم سیزده گردی... تا راه افتادیم و رفتیم خونه مامان جون حدودای ساعت  ظهر بود!!!!!! خلاصه تصمیم گرفتیم نهار را بخوریم و بعد حرکت کنیم... بعد خوردن نهار راه افتادیم... البته خاله مریم نیومد چون شوهرش تازه از راه رسیده بودند... توی راه ترافیک خیلی وحشتناکی بود... شما اولش خواب بودی و بعد بیدار شدی... خیلی جیش داشتی ولی خودتو نگه داشتی... خیلی واسم جالب بود، توی خونه گاهی وقتا میگی و گاهی وقتا ... آخه مرد گنده تو که می تونی خودتو نگه داری، چرا بعضی وقتا این کارا سر من میاری؟؟؟؟؟؟...
15 فروردين 1393