رفتن به مهد کودک
امیررضای گلم سلام
عزیز دلم امسال دیگه باید می رفتی مهد کودک، البته گفته بودم خیلی رو این کلمه حساسی، باید بگیم مدرسه، شما و احسان میرین مدرسه، پرنیا و ترنم میرن مهد کودک
یه هفته هر روز گریه می کردی، البته مدیر مهد گفتند که یه چند روزی یه فامیلی، آشنایی، کسی همراهت بیاد، دو روز با مطهره السادات رفتی و یه روز با مطهره دختر عموی مامانی... الهی بمیرم صبح که کلی گریه می کردی و عصرا توی خونه زیاد حرف نمیزدی، انگار غصه داشتی... دلم کباب بود ولی همه می گفتند اگه الان کوتاه بیای دیگه تمومه، دیگه نمی تونی جایی بندش کنی...
بعد از پنج، شش روز دیگه وقتی دنبالت می اومدم سرحال بودی و می گفتی مامان من نمکی گریه کردم
بعد از یه هفته من به بابایی گفتم دیگه نمی تونم شما را ببرم و دلم طاقت نداره و قرار شد با بابایی بری... خدا را هزار مرتبه شکر با بابایی که میری خیلی راحت تر جدا میشی، این دو روزم که جشن داشتند و حسابی خوش گذروندی... خدا کنه همیشه شاد باشی و از اینجا خوشت بیاد و همین طور بمونی... راستی یادم رفت بگم، آقای پست چی حسابی واست کادو آورده و تو خیلی دوست داشتی!!!
عزیزم باید مامانی را ببخشی، من امروز نتونستم همراهت بیام، بابایی میگفت امروز بچه ها با مامانا و باباهاشون اومده بودند و کلی عکس می گرفتند، الهی بمیرم تو غریبانه رفتی، کلی من و بابایی غصه خوردیم
عزیزم خیلی دوستت داریم، بووووس

یکی از جایزه هایی که آقای پست چی برات آورده و کلی دوستش داری

پسر خوشکل خودم، موقع رفتن به خونه



رفتن به مهد کودک 
