اندر احوالات این ایام...
پسر خوشملم سلام...
عزیزم این روزا فوق العاده بامزه حرف میزنی،همش میخوای توضیح بدی و حرفای گنده گنده میزنی
مثلا چند روز پیش تر صبح من جلسه بودم و شما را بردم خونه مامان جون، رفته بودی خونه عموقاسم،اونجا زن عمو ازت پرسیده بودند خوابت میاد؟؟؟؟؟ تو گفته بودی: اینا نمیذارن من بخوابم!!! واسه خودت وروجکی شدی... تو که از پارک بادی و وسایل اتومات میترسیدی، حالا عاشق اونا شدی و تا پا میذاریم داخل ستاره: بریم لی لی پوت!!! یا باید پارک بادی بریم یا پارک بزرگ
اوایل که از پارک بادی میترسیدی، میگفتی مامان بگو بادش را خالی کنند من سداز بشم
یه بار رفته بودیم پارک کوهستان،اونجا با مطهره السادات رفتی قسمت بادی و دیگه یاد گرفتی،البته الهی بمیرم چند بار سعی کردی از سرسره اش بالا بری که هی برمیگشتی پایین و واست سخت بود.gif)
امسال اگه خدا بخواد میخوام بذارمت مهد،مهد کودک پارسا، خدا کنه دوست داشته باشی و اذیت نشی
البته به قول خودت: مهد کودک واسه نی نی هاست،من دیگه بزرگ شدم، من میرم مدرسه حودم!!! بهت میگم بله میری اونجا با نی نی ها بازی میکنی... میگی : نه، من میرم درس میخونم
تصمیم داشتم از هفته قبل ببرمت که یه اتفاق بد افتاد... بمیرم دستت دوباره رگ به رگ شد، کلی گریه کردی و تا چند روزی درد داشتی و اصلا این دست را تکون نمیدادی، دیگه آخراشم کلی خودت را واسم لوس میکردی
فدات بشم،حالا تا میخوری زمین،میدوی طرفم و میگی مامانی دستم در رفت!!! خیلی ترسیده شدی... خواستم از فردا ببرمت که سرما خوردی!!!
خدا کنه زودتر خوب بشی... یه کم تب داری و الانم بعد کلی استفراغ خوابیدی
پسر قشنگم زود زود خوب شو
عزیزم خیلی دوستت داریم،بووووس

امیررضا جون،مینی پارک

امیررضا جون،قایق سواری شهربازی

مامان و امیررضا جون،سوار هواپیما شهربازی

امیررضا جون و مطهره جون،پارک کوهستان



اندر احوالات این ایام... 
