اميررضااميررضا، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

عشق ماماني و بابايي

سفر شیراز و یاسوج

1393/6/11 15:16
518 بازدید
اشتراک گذاری

ملوسکم سلام

گفته بودم که دایی رفته سربازی، مامان جونم خیلی دلتنگش بودند و هستندگریه ما تصمیم گرفتیم با مامان جون اینا توی تعطیلات عید فطر بریم زابل، هم ببینیم اونجا چه خبره و هم دایی را ببینیم که بابایی از یه آقای آشنایی سوال کرده بود که گفته بودند فعلا وقت طوفان های موسمی هست و هوا هم به شدت گرمه، اگه واجب نیست نرین... خلاصه دیگه همگی به خاطر شما ترسیدیم و سفر را کنسل کردیم ولی خوب من پیشنهاد دادم بریم شیراز و همه قبول کردند ولی اعلام قبولی نظرشون تا شب قبل از عید فطر طول کشید آخه بابا حسین و مامان جون دلشون نمی اومد بدون دایی برن سفر ولی من خیلی اصرار کردم آخه احساس کردم واسه تغییر روحیه شون لازمهآرام خلاصه صبح روز عید فطر حرکت کردیم و رفتیم قدمگاه که یه جای تفریحی بود نهار خوردیم و میخواستیم به سمت آبشار مارگون بریم که دیگه دیر شده بود. واسه همین به طرف یاسوج حرکت کردیم. گردنه های فوق العاده زیبایی داشت، واقعا زیبا بود . niniweblog.comشب را یاسوج خوابیدیم. خدا را شکر جا گیرمون اومد. صبح به سمت آبشار یاسوج حرکت کردیم . یه نیم ساعتی پیاده رفتیم ولی ارزش داشت. صبحانه هم اون بالا آش خوردیممتنظر بعدم حرکت به سمت آبشار مارگون... به ما گفته بودند همش بیست دقیقه پیاده روی داره ولی از بس شلوغ بود مجبور شدیم ماشین را همون اولا پارک کنیم و پیاده روی ما دو ساعت و نیم شد!!!niniweblog.comتو خوشکلم هم خیلی پیاده اومدی، هی تو دلم میگفتم خدایا این چه کاری بود کردمniniweblog.com ولی وقتی رسیدیم اونجا دیگه تموم خستگی راه یادم رفت، محشر بود. برای ما که از یزد خشک و بی آب niniweblog.comمیرفتیم واقعا جلوه داشت!!!!niniweblog.com راه برگشتم همین آش بود و همین کاسه، فقط شما و دایی جواد و مامان جون با ماشین یه آقایی برگشتید . من که بدجور ماهیچه های پام بسته بودگریه بعد از آبشار به سمت شیراز حرکت کردیم و اونجا به حافظیه، سعدیه و بازار وکیل و شاهچراغ رفتیم البته همه خسته شده بودیم مخصوصا شما و به همین خاطر از دیدن جاهای دیگه صرف نظر کردیم...

خدا را شکر مسافرت خوبی بود، با اینکه خسته شدیم ولی خیلی خوش گذشت...

عزیزم خیلی دوستت داریم، بووووسبوسمحبت

آبشار مارگون - کلی آب بازی کردی!!!

آبشار یاسوج

حافظیه

حافظیه، کشتی ما را تا عکس گرفتیم!!!

حافظیه، حسابی ناراحنی!!!

سعدیه، اینجا دیگه میخوای بزنی!!!

سعدیه، یه عکس هنری از دایی جواد

اینم نزدیکتر

 

پسندها (1)

نظرات (1)

خاله ندا
15 شهریور 93 16:52
خستگی راه و پیاده روی شیراز و یاسوج با دیدن قشنگیهاش به کلی از یاد آدم میره.از طرف امیررضا میگم:مرسی مامانی که خاطرات زندگیم رو اینقدر قشنگ واسم می نوبسی.
ماماني و بابايي
پاسخ
ممنون خاله ندا جون مهربون