اميررضااميررضا، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

عشق ماماني و بابايي

سفرنامه مشهد - قسمت پنجم

1391/5/9 11:28
242 بازدید
اشتراک گذاری

نازنينم سلام

امروز پنج شنبه، پنجمين روز از سفرمونه و البته آخرين روز. صبح خاله مريم و عمو حسين و مامان جون اينا رفتند حرم. تو خواب بودي و منم تصميم گرفتم تو را پيش بابايي بذارم و با خاله زهرا بريم حرم . بعد از اينكه حريره درست كردم و خواستيم راه بيفتيم، تو بيدار شدي و من مجبور شدم تو را آماده كنم و با بابايي بريم. وقتي به حرم رسيديم، بابايي تو را داخل برد. تو هم زيارت كردي. بعد از اينكه همگي زيارت كرديم، رفيتم خونه و بعد از جمع كردن وسايل باز هم به حرم رفتيم و نماز ظهر را خونديم . ما جلو شديم كه عكست را بگيريم. الهي فدات بشم اينقدر بامزه و خوردني شده بوديماچ خيلي خوشكل خنديده بودي البته ديروز آقاي عكاس گفت يكي كه مي تونه تو را بخندونه بياد جلو، بابايي هم اومد . لازم نبود حركتي بكنه، تو باهات حرف ميزنن داري مي خندي فدات بشمماچ 

بعد به بقيه ملحق شديم و بعد از خوردن ناهار، راهي يزد شديم. تو خوابت مي اومد و غر ميزدي. منم اومدم عقب كه بهت شير بدم و خوابت كنم كه خودم هم خوابم برد. بعد يه مدتي بيدار شدم و بابايي يه كيسه زردآلو خيلي خوشمزه خريده بود . يه چند تايي را خورديم و يه خورده اش هم زير پاهامون له شد...

خلاصه به مسجدي نزديك فردوس رسيديم. نماز خونديم و منتظر بقيه شديم . بعد از خوردن شام راهي فردوس شديم و شب را در فردوس خوابيديم...

عزيزم خيلي دوستت داريم؛بوووسسسماچقلب

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)