اميررضااميررضا، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

عشق ماماني و بابايي

جشن سيسموني خاله زهره

1391/5/9 12:11
1,217 بازدید
اشتراک گذاری

عشقم سلام

دوشنبه 26 ام تيرماه جشن سيسموني خاله زهره( همسر پسرخاله ماماني ) بود . قرار بود مولودي خوني باشه كه يه گروه خانم كه عرب بودند، دعوت كردند . كلي هم مهمون از تهران اومده بودند كه واسه تو كلا نا آشنا بودند. تو با ديدن اين همه غريبه، غريبي كردي و زدي زير گريهگریهيه مدت كارم بود تا آرومت كنم. بعد هم خانمه شروع كرد به خوندن . تو ترسيدي و باز گريه كرديگریه خيلي جالب بود، فقط مشكلش اين بود كه بيش تر عربي مي خوند، تو كم كم آروم شدي و يه تعداد از خانما شروع كردن به رقصيدن و رقص عربي كردن، تو چشات چهار تا شده بودي و تعجب كرده بودي و مي خنديدي و مرتب مي گفتي اووووو اوووو، خيلي كارت بامزه بود، كلي خنديدمخندهبعد مولودي هم اتاق ني ني را ديديم، خيلي خوشمل بود. ماشاالله خواهر زهره جون خيلي هنرمنده، خيلي اتاقش را قشنگ درست كرده بود، آخر سر هم يه گل خوشكل از طرف ني ني بهت دادند كه تو از همون اول عاشقش شدي و همش مي خواي بكني توي دهنتاز خود راضی

يه خبر خوب ديگه اينكه اون روز واسه عمو مهدي خواستگاري مي رفتند كه من چون جشن سيسموني دعوت بوديم نرفتم، ولي خيلي خوشحالم، ايشالله يه مورد خوب پيدا بشه و عمو خوشبخت بشن، ايشاالله همه دختر پسرا خوشبخت بشنلبخند

عزيزم خيلي دئستت داريم،بووووسس

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)