اميررضااميررضا، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره

عشق ماماني و بابايي

سفرنامه مشهد - قسمت ششم

1391/5/9 11:52
276 بازدید
اشتراک گذاری

قند عسل، نبات مامان سلام

صبح از فردوس راه افتاديم و تصميم گرفتيم صبحانه را طبس بخوريم . حدوداي ساعت 11 طبس بوديم . بعد از خوردن صبحانه در پارك گلشن، بابايي به جهاد كشاورزي رفت. آخه يه مقداري از كاراش مونده بود . قرار شده بود اگه كاراش تموم نشد، من و تو به مهمانسراي جهاد بريم . در باغ گلشن بوديم كه دايي جواد شما را برد تا  پليكان ببينيد. پليكان بيچاره ترسيده بود و دنبال فاطمه السادات مي كرد. طفلي فاطمه السادات كلي ترسيده بوداسترسبقيه مي خواستند به سفرشون ادامه بدند، بنابراين من و تو پيش بابايي رفيتم . توي مهمانسرا تو خواب رفتي كه بابايي اومد . ساعت 12 بود كه به راهمون ادامه داديم. هوا به شدت گرم بود و من خيلي نگران. تو اين چهار روز تو يبوست داشتي ولي تا پامون از طبس گذاشتيم بيرون خراب كاري كردي. منم سريع وسط بيابون عوضت كردم و بعدش شير خوردي خوابيدي. خدا را هزار مرتبه شكر كل مسير طبس به يزد را خواب بودي و فقط يه چند باري شير خواستي. ساعت 5 به يزد رسيديم و ناهار گرفتيم و رفتيم خونه مامان جون وسايلون را برداشتيم و اومديم خونه خودمون . بابايي كه بد جور عرق سوز شده بود، اصلا نمي تونست را بره. واسه همين من براي بار دوم شما را حموم كردم . جمعه به طور خيلي واضح گفتي باباماچ قبلش مي گفتي بابابابابا ولي اين دفعه گفتي بابا، بابايي كلي ذوق كرده بود.

شب مامان فاطمه و بابا حسن به ديدنمون اومدند. خيلي دلشون مي خواست تو را ببينند ولي تو خواب بودي. واست يه لباس خوشكل هم آوردند . دستشون درد نكنه...

عزيزم اين سفر با سفراي قبليمون خيلي فرق داشت، درست مثل استخاره مون سختي داشت ولي به خوب بود . عزيزم خوشحالم كه توي اين سفر تو باهامون بوديقلب

عزيزم خيلي دوستت داريم،بوووسسقلبماچ

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)