اميررضااميررضا، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

عشق ماماني و بابايي

روز مادر

گل پسرم سلام عزیزم امروز تولد حضرت زهرا(س) است. این روز روز زن و روز مادر نام گذاری شده است . امسال اولین سالیه که در این روز من مادرم... خدایا شکرت که این نعمت را از من دریغ نکردی،عزیزم خیلی خوشحالم همیشه می گفتند آدم تا مادر نشه نمیفهمه مادرش چقدر زحمت کشیده،من الان میفهمم مامان گلم چقدر واسم زحمت کشیدند،مامان گلم روز شما هم مبارک خیلی دوستتون دارم،از خدا می خوام همیشه سالم و سرحال باشید   امروز را به مادر شوهرم هم تبریک میگم،ایشاالله همیشه سالم و تندرست باشند،ازشون ممنونم به خاطر زحمت هایی که واسه همسری کشیدند... راستی عزیزم دیشب خونه مامان جون بودیم،دایی محمد هم اومده و امروز قراره برگرده دیشب کلی خواستیم از تو و ...
23 ارديبهشت 1391

شيرين كاري هاي اميررضا

قند عسلم سلام ماماني تو تازيا با اينكه خيلي بغلي شدي و ماماني را خسته و عصبي مي كني  ولي با يه خنديدنت خستگي را از تن مامان درمي كني  الهي فدات بشم كه اينقدر خوش خنده اي   عزيزم اين هفته چهلم باباحاجيه و من نران بودم كه باز غريبي كني و كلا اذيت بشي ولي خدا را هزار مرتبه شكر اين دو شب كه آآآآآقا بودي  گوش شيطون كر،مثل اينكه غريبي كردنت داره تموم ميشه... تازگيا اينقدر جيغ ميزني كه نگو، مامان جون ميگن مي خواي حرف بزني،نمي توني جيغ مي كشي عزيزم ديشب ياد گرفتي كه كف بزني،الهي فدات بشم كه اينقدر بامزه شدي عزيزم دوستت داريم ...
21 ارديبهشت 1391

پنج ماهگي

سلام عسل مامان عسيسم شما امروز پنج ماهه شدي  هوراااااااااااااااااااااااا  دوست دارم خوشمل مامان  خيلي پسل خوبي هستي ماماني، فقط يه خورده بغلي شدي كه ماماني و بابايي را از كفت و كول مي اندازي   عزيزم دوستت داريمممممممممممممم ...
13 ارديبهشت 1391

پسمل شيطون مامان

عزيزم سلام اميررضاي مامان جمعه شما را برديم حموم،كلي گريه كردي و دوست نداشتي،البته ده روزي شده بود كه از حموم رفتن خبري نبود،خوشمل مامان، مامان جون را كلي خسته كردي...  ديروز مامان به اصرار بابايي مي خواست بره دندون پزشكي،هرچه هم مامان تلاش كرد كه از زيرش دربره نشد كه نشد  خلاصه واسه اينكه تو را خسته كنيم و وقتي ماماني نيست خواب باشي،دوباره ديروز برديمت حموم، ديروز باز بهتر بودي و كم گريه كردي... وقتي خواب رفتي،با بابايي رفتيم دندون پزشكي،كلي معطلمون كردند،با مامان جونم كه تماس گرفتم گفتند كه شما هنوز خوابي  خلاصه بعد سه ساعت اومديم خونه، بللللللهههههههههههه شما از همون وقتي كه ما رفته بوديم از خواب بيدار شده بودي و كلي ما...
7 ارديبهشت 1391

چهارماهگي

اميررضاي گلم سلام عزيزم شما ديروز چهارماهه شدي،مبارك باشه گلم...ديروز اولين سيزده بدري بود كه تو با ما بودي ولي به احترام باباجاجي ما تو خونه مونديم... چون ديروز تعطيل بود،امروز واكسن چهارماهگيت را زدي،يه خورده بي حالي و كمي تب داري... الهي بميرم كه وقتي پاهات را تكون ميدي كلي گريه مي كني و دل ماماني را ريش مي كني  خدا كنه تبت زياد بالا نره... دوستت داريم عزيز دلم ...
14 فروردين 1391

فوت باباحاجي

عزيزم سلام ماماني، بابابزرگم پنج شنبه دهم فروردين فوت شدند.خيلي خيلي ناراحتم...خدا رحمتشون كنه و با حضرت علي(ع) همنشينشون كنه... دو سال پيش مادريزرگ عزيزم فوت شدند،تو اين دو سال باباحاجي كلي دلتنگشون بودند و غصه مي خوردند. الان ديگه باباحاجي عزيزم در كنار مادربزرگ گلم و خاله مهربونم دور هم جمع شدند،ديگه روحشون آروم گرفته، ديگه غصه دوري ندارند. خدا رحمتشون كنه، دوستان عزيزم براي شادي روح اموات خصوصا پدربزرگ،مادر بزرگ و خاله من يه صلوات با يه فاتحه بخونيد.ممنونم
12 فروردين 1391

مريضي باباحاجي

سلام عسلكم ديروز باباحاجي،بابابزرگ ماماني، از مشهد برگشتند. توي راه خونريزي داشتند و واسه همين فردوس بستري شده بودند. بعد از تزريق دو كيسه خون و بهبودي نسبي راهي يزد شدند. طرفهاي شب باز خونريزي داشتند كه به صلاح ديد دكتر بستري مي شوند. امروز صبح معلوم شده كه يه توده اي داخل مثانه شون است و بايد عمل بشن، عزيزم خيلي خيلي ناراحتم  و خيلي هم نگران مامان جونم،خدا كنه چيز خاصي نباشه... دوستان عزيز ازتون خواهش مي كنم بعد از خوندن اين پست براي شفاي همه ي مريضا خصوصا باباحاجي من دعا كنيد و يه صلوات بفرستيد... ممنون ...
5 فروردين 1391