چهارمين سالگرد ازدواج ماماني و بابايي
گل پسرم سلام
ديشب چهارمين سال ازدواج من و بابايي بود. وقتي بهش فكر مي كنم اصلا باورم نميشه كه چهار سال گذشت. بابايي تصميم داشت كه دوتايي بريم سينما آخه من از بعد از حاملگي فقط يك بار رفته بودم، بعدش مي خواست كه بريم رستوران نسيم لبنان، ولي من ديدم دير شده و اگه تو را بخواييم پيش مامان جون اينا بذاريم زودتر از يك برنمي گرديم واسه همين گفتم سينما بذاريم واسه يه روز ديگه، بعدم قرار شد بريم شام سوخاري بخوريم كه سريع تر بشه، آخه ديروقت شده بود. ساعت 22:30 بود كه تو را پيش مامان جون گذاشتيم و رفتيم بيرون. بابايي واسم يه كيف پول خيلي خوشكل با يه شاخه گل رز قرمز واسم خريده بود، دستش درد نكنه
بعدو حدود 12 بود كه برگشتيم، شما خوابت گرفته بود و بي قراري مي كردي، وقتي ماماني را ديدي، الكي بغض كردي و اداي هق هق درآوردي، الهي دورت بگردم اينجوري واسم ناز اومدي، فدات بشم خيلي بامزه بود، كلي از دستت خنديديم
در اينجا مي خوام از بابايي كه باعث شد بفهمم عشق چه معنايي داره تشكر كنم، مي خوام بهش بگم از وقتي با هميم روزها و روزها گذشته چه تلخ چه شيرين، معبود را شاكرم كه در تلخيها كنارم بودي و شاديها را به كامم شيرين تر كردي
عزيز لحظه هاي بيقراريم سالگرد ازدواجمان مبارك
عزيزم خيلي دوستت داريم، بوووسسسس



چهارمين سالگرد ازدواج ماماني و بابايي
