اميررضااميررضا، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

عشق ماماني و بابايي

عيد سعيد فطر

1391/6/4 0:21
213 بازدید
اشتراک گذاری

گل پسرم سلام

امسال مطابق سال هاي قبل، صبح كه از خواب بيدار شديم،  با بابايي تصميم رفتيم كه بريم مسجد، واسه خوندن نماز عيد، البته فرقش در اين بود كه تو گل پسر هم قرار بود با بيايي...

متاسفانه بعد از رسيدن به مسجد ديديم كه اي دل غافل، امسال نماز را زودتر خوندند، يه چند تا مسجد ديگه هم رفتيم ولي همه جا نماز را خونده بودند، واسه همين دل شكسته و غصه دار برگشتيم خونه، حتما قسمت نبوده...

بعد از خوردن صبحانه، خونه مامان جون رفتيم، اونجا يه كم خوابيدي و بعد سرحال شدي و رفتيم خونه مامان بزرگ، ناهار اونجا بوديم و شب هم براي عرض تبريك عيد به باباحاجي يدالله رفتيم خونه عمه، بعد هم با مامان جون اينا و خاله مريم اينا و دايي علي رضا اينا و خاله زهرا اينا، رفتيم پارك، آخر شب هم رفتيم فروتن پيتزا خورديم، خدا را شكر تو لالا بودي وگرنه از گلوم پايين نميرفت...

فرداي روز عيدم تعطيل بود كه رفتيم خونه خاله خديج عيد ديدني، اونجا پسر پسر عموي بابايي تو را گرفت، مي خواست ببره به عروسشون نشون بده آخه عروسشون مي خواسته اميررضاي آقا مرتضي را ببينه، ولي همين كه به دم در رسيد تو اينقدر گريه كردي و آشوب كردي، سريع بنده خدا برگردوندد. الهي بميرم خيلي ناراحت شدم، بيش تر از اون از اين غصه دار شدم كه اول مهر پيش خاله زهرا بند ميشي؟؟؟؟؟؟؟

عزيزم خيلي دوستت داريم،بووووسسس

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)