اميررضااميررضا، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

عشق ماماني و بابايي

امان از شیطونی

گلم سلام مامانی خیلیییییییییی بلا شدی، کارات خیلی خطرناک شده،خدا خودش حفظت کنه   چند روز پیش نهارت را خورده بودی و ما خونه مامان فاطمه سر سفره نشسته بودیم و تو افتاده بودی سر لجبازی و میگفتی این قاشق نه، اون قاشق و یه دفعه قاشق را بردی عقب و خورد به چشم من... وای که چه دردی داشت... خلاصه رفتم دکتر و دکتر گفت که خیلی خیر گذشته و لنز پانسمان گذاشت و گفت تا ده روز قطره استفاده کنم... فردای اون روز تخم مرغ می خواستی و بابایی واست گذاشتند،یه دفعه صدای گریه ات بلند شد ... نگو میخواستی تخم مرغ توی قابلمه را برداری که آب روی دست و سرت ریخت،خدا خیلی رحم کرد که آب هنوز ولرم بود... دیروز قیچی برداشته بودی و شارژر داخل برق را میچیندی... ت...
25 بهمن 1392

تولد ترنم

سلام عزیزم امروز 19 بهمن تولد ترنم جونه، ایشاالله که خداوند بزرگ تو و اون و همه بچه ها را در پناه خودش حفظ کنه و تولد صد سالگیتون را جشن بگیریم...    
22 بهمن 1392

دو سال و دو ماهگی

پسر گلم سلام خدا را هزار مرتبه شکر که روزها میگذرند و بزرگ تر و بانمک تر از قبل میشی... مامان فدات بشه... یه وقتایی فکر میکنم اونقدر که وقت واسه دخترام میگذارم واسه تو نمیذارم... عزیز دلم منو ببخش که یا کلاسم یا مشغول حاضر کردن محتوا یا تصحیح برگه یا درآوردن سوال یا ... منو ببخش که بعضی وقتا اونقدر از دستم عصبانی میشی که مرتب بهانه گیری می کنی و من به خاطر خستگی از کوره در میرم و دعوات میکنم... خوشکلم امشب خیلی دلم گرفته.... الان تو خوابی و بابایی سر کار... دوشب پیش تو آب میخواستی و طبق معمول باید روی کابینت می نشستی... گذاشتمت روی کابینت و چرخیدم که واست بیارم، نمی دونم انگار خوب نشسته بودی که با سر اومدی پایین... دلم هری ریخت پایین... با...
16 بهمن 1392

اولین برف زمستونی

عسیسم سلام آخ جوننننننننننننن، بالاخره برف اومد  فکر نکنی ما برف ندیده ایما، خداییش آخرین باری که خش برف اومد 5 سال پیش بود  دیروز خیلی نمک داشتی، وقتی اومدم خونه مامان فاطمه دنبالت، مرتب می گفتی برف، بارون ، یخ واسه همه هم توضیح می دادی، شب هم به بابایی می گفتی بیرون نره، می گفتی ماشین یخ، برف، بعدم الکی لرز می کردی و میدویدی کنار شوفاژ، وقتی هم می گفتیم بریم بیرون، تویی که عاشق ددر بودی، می گفتی نه یخ، برف... کلی از دستت خندیدیم... هوا بی نهایت سرده و امروزم مدرسه ها تعطیل شده و خوش به حال بچه ها، بین خودمون بمونه منم خوشحال شدم، آخه تو سرما خوردی و روز قبل خیلی مامان فاطمه را اذیت کرده بودی و من از دیشب عزا گرفته بودم که چطو...
17 دی 1392

دو سال و یک ماهگی

گلم سلام عزیزم چقدر خوشحالم که روز به روز بزرگتر میشی و من و بابایی این روزها را می بینیم، گلم بهت تبریک میگم         مامانی این روزهای سرد زمستون تو مرتب سرما می خوری، این آخری که تب کردی و خیلی بهانه گیر شدی، باز هم خدا را شکر که مشکل خاصی نیست، راستش اصلا زمستون را دوست دارم   خدا را شکر که کم کم داره بوی خوش عید میاد عزیزم خیلی دوستت داریم، بوووووووووووسسسسسسسس ...
13 دی 1392

شب یلدا

گلم سلام شب یلدای امسال قرار بود توی مدرسه باشیم، بچه های خیلی اصرار داشتند تو را هم با خودم ببرم، واسه همین بعد از مدرسه اومدم دنبالت. اولش خواب رفته بودی ولی از بس دخترای گلم شلوغ کردند، از خواب پریدی  خلاصه پسر خانم ابدی هم اومد، آقا آرین هم مثل تو بود و از بس بچه ها سر و صدا می کردند، می ترسید. من و خانم ابدی که کلی خسته شدی، از این طرف شما گل پسرها که از بغل ما پایین نمی اومدین، از اون طرف هم کارهای  ، خلاصه سفره را انداختیم، آقای ابدی و خانم قیصری هم به جمع ما اضافه شدند. شب خوبی بود ولی متاسفانه کمند جون توی حیاط خورد زمین که حال همه ی ما گرفته شد شب هم تولد مامان فاطمه بود، رفتیم اونجا و تو کلی بازی کردی، مامان جون می ...
4 دی 1392

تولد دو سالگی

عسلم سلام امسال هم می خواستم یه تولد کوچیک واست بگیرم که دیگه بابا جون عزادار شدند، مامان بزرگ و عمو مجتبی و عمه جون با اینکه واست تولد نگرفتیم، زحمت کشیدند و واست کادو گرفته بودند.. دخترای گل کلاسم هم می خواستند واست تولد بگیرند، اما به دلیل مسائل امنیتی من مخالف بودم. خلاصه با پادرمیونی خانم خانی قرار شد، صبح یه نیم ساعتی ببرمت ... خلاصه صبح باهم رفتیم مدرسه، اونجا دختران عزیزم خیلی زحمت کشیده بودند و کلی واست بادکنک و هدیه آورده بودند . وقتی رفتیم داخل، بچه ها کلی سر و صدا کردند،  تو هم ترسیدی و سرت را گذاشتی روی شونه هام، کم کم آشنا شدی و بعد باز کردن کادو ها کلی خوشحال شدی و تازه افتادی به حرف زدن، که بابایی زنگ زد که ببرمت....
21 آذر 1392

دو سالگی

عسلم سلام عزیزم اصلا باورم نمیشه، به این فرصت دو ساله شدی، فقط می تونم بگم خدایا شکرت   وقتی فکرش می کنم یه وقتایی از این دو سال توی ذهنم میاد، وقتی می خندیدی، وقتی گریه می کردی، وقتی راه افتادی، وقتی دندون درآوردی، وقتی گفتی مامان، وقتی گفتی مامان جون، وقتی گفتی مامان جون آمدند، وقتی گفتی بابایی، وقتی گفتی بابا جون، وقتی از شیر گرفتم، وقتی اینقدر گریه می کردی که فقط با حموم رفتن آروم میشدی، وقتایی که مریض می شدی و من و بابایی ناراحت بودیم و خیلی وقت ای دیگه... همه ی این وقتا چه خوب چه بد، گذشتند و تو بزرگ شدی، مرد شدی، عزیز دلم هنوز اول راهی، امیدوارم خدا همیشه پشت و پناهت باشه و انشاالله همیشه سالم و سلامت در سایه من و بابایی ر...
13 آذر 1392

فوت عمو رضا

سلام عزیزم عمو رضا، عموی بابایی هستند. ایشون چهار سال پیش سکته مغزی کردند و قسمت پایین بدنشون حس نداشت. خیلی مرد خوب و مهمون نواز و دلسوزی بودند. متاسفانه دوباره سکته کردند و بعد از چند روز در 5ام آذر فوت شدند، خدا بیامرزتشون، به بابایی هم تسلیت میگم، ایشالله خدا بهشتشون بده... عزیزم خیلی دوستت داریم، بوووووووووسسسسسسس
10 آذر 1392

یک سال و یازده ماهگی

عزیزم سلام گلم چشم به هم بزنیم، ایشاالله وقت دامادیته، خیلی خوردنی شدی، یه بار رفته بودیم سوپری، یه پفک برداشتی و به فروشنده گفتی: آقا، این، پول... کلی از دستت خندیدیم... دوست داری پول توی جیبت باشه، چند روز پیش از دستشویی بیرون اومدم، گفتی مامان جون آمدند. از اون روز هر که میاد میگی آمدند. از وقتی از شیر گرفتمت خیلی دست بزن پیدا کردی، هر نی نی می بینی میگی اه، و می خوای بزنیش و من فقط خجالت میکشم، با مشاور مدرسه هم صحبت کردم، میگن حق داری، ولی من خودم را جای مامان نی نی ها میذارم و یادم میاد که پارسال وقتی کتک می خوردی چقدر ناراحت میشدم، واسه همین دعوات میکنم اما فایده ای نداره...هرچند خانم دهقان گفتند فقط حداست را پرت کنیم، خیلی روی ترنم...
13 آبان 1392