امان از شیطونی
گلم سلام مامانی خیلیییییییییی بلا شدی، کارات خیلی خطرناک شده،خدا خودش حفظت کنه چند روز پیش نهارت را خورده بودی و ما خونه مامان فاطمه سر سفره نشسته بودیم و تو افتاده بودی سر لجبازی و میگفتی این قاشق نه، اون قاشق و یه دفعه قاشق را بردی عقب و خورد به چشم من... وای که چه دردی داشت... خلاصه رفتم دکتر و دکتر گفت که خیلی خیر گذشته و لنز پانسمان گذاشت و گفت تا ده روز قطره استفاده کنم... فردای اون روز تخم مرغ می خواستی و بابایی واست گذاشتند،یه دفعه صدای گریه ات بلند شد ... نگو میخواستی تخم مرغ توی قابلمه را برداری که آب روی دست و سرت ریخت،خدا خیلی رحم کرد که آب هنوز ولرم بود... دیروز قیچی برداشته بودی و شارژر داخل برق را میچیندی... ت...
نویسنده :
ماماني و بابايي
11:45




