دو سال و دو ماهگی
پسر گلم سلام
خدا را هزار مرتبه شکر که روزها میگذرند و بزرگ تر و بانمک تر از قبل میشی... مامان فدات بشه... یه وقتایی فکر میکنم اونقدر که وقت واسه دخترام میگذارم واسه تو نمیذارم... عزیز دلم منو ببخش که یا کلاسم یا مشغول حاضر کردن محتوا یا تصحیح برگه یا درآوردن سوال یا ... منو ببخش که بعضی وقتا اونقدر از دستم عصبانی میشی که مرتب بهانه گیری می کنی و من به خاطر خستگی از کوره در میرم و دعوات میکنم... خوشکلم امشب خیلی دلم گرفته.... الان تو خوابی و بابایی سر کار... دوشب پیش تو آب میخواستی و طبق معمول باید روی کابینت می نشستی... گذاشتمت روی کابینت و چرخیدم که واست بیارم، نمی دونم انگار خوب نشسته بودی که با سر اومدی پایین... دلم هری ریخت پایین... بابایی بغلت کرد، کلی گزیه کردی و اومدی بغلم... می خواستی بخوابی، همین موضوع من و بابایی را نگران کرد... بابایی اصرار کرد که هرچه سریع تر ببریمت دکتر... حاضر شدیم و برف تندی می اومد... خدا را هزار مرتبه شکر تو سرحال شده بودی... مامان جون باورت نمیشه تمام بدنم میلرزید، اصلا نمی تونستم صجبت کنم... خلاصه رسیدیم مطب که دیدیم آقای دکتر نیستند... به ذهنم رسید که از خاله فاطمه شماره دکتر منوچهری را بگیرم، آقای دکتر اولش گفتند ببریمت بیمارستان فرخی تا سی تی اسکن بشی، بعد گفتند تا صبح چند بار بیدارت کنیم، اگه استفراغ نکردی و سرحال بودی، مشکلی نیست... من و بابایی دلمون راضی نشد، رفتیم بیمارستان فرخی، یه آقای دکتری معاینه ات کرد و گفت ظاهرا چیزیت نیست ولی ازمون خواست بهت یه چیزی بدیم بخوری و ببینیم تا نیم ساعت بعد استفراغ میکنی یا نه، که خدا را هزار مرتبه شکر استفراغ نکردی و خونه که اومدیم کلی شیطونی کردی و به زور خوابوندیمت...
عزیزم اون شب بدترین شب زندگی من و بابایی بود... خدا خودش تو و همه نی نی را واسه مامان و باباشون حفظ کنه...
عزیزم دو سال و دو ماهگیت مبارک، ایشاالله همیشه سالم و سرحال باشی...
عزیزم خیلی دوست داریم، بوووووووسسسسسسسس



دو سال و دو ماهگی
