امان از شیطونی
گلم سلام
مامانی خیلیییییییییی بلا شدی، کارات خیلی خطرناک شده،خدا خودش حفظت کنه
چند روز پیش نهارت را خورده بودی و ما خونه مامان فاطمه سر سفره نشسته بودیم و تو افتاده بودی سر لجبازی و میگفتی این قاشق نه، اون قاشق و یه دفعه قاشق را بردی عقب و خورد به چشم من... وای که چه دردی داشت... خلاصه رفتم دکتر و دکتر گفت که خیلی خیر گذشته و لنز پانسمان گذاشت و گفت تا ده روز قطره استفاده کنم...
فردای اون روز تخم مرغ می خواستی و بابایی واست گذاشتند،یه دفعه صدای گریه ات بلند شد ... نگو میخواستی تخم مرغ توی قابلمه را برداری که آب روی دست و سرت ریخت،خدا خیلی رحم کرد که آب هنوز ولرم بود...
دیروز قیچی برداشته بودی و شارژر داخل برق را میچیندی...
تو هفته قبل با یه ظرف زده بودی توی دماغ پرنیا، طفلی دماغش سیاه شد... خیلی خجالت کشیدم...
خدا خودش حفظت کنه... من که همش نگرانم که خدای نکرده یه بلایی سر خودت نیاری...
عزیزم خیلی دوستت داریم، بووووسس



امان از شیطونی
