اميررضااميررضا، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره

عشق ماماني و بابايي

اومديم خونه خودمون

پسملي سلام بالاخره من و بابايي تصميم گرفتيم دوشنبه از خونه ماماني اينا بريم خونه خودمون. ما به خاطر شما دو ماه بود كه اونجا بوديم. مامان و باباي گلم كه حسابي شرمنده ام كرده بودند. تو اين مدت فقط بخور و بخواب بود البته به دستور آقاي دكتر  دل كندن من از اونا و اونا از ما و صد البته از تو خيلي سخت بود  به قول بابايي از دستشون فرار كرديم   مامان جون چشمت روز بد نبينه  فكر مي كني زلزله اومده تو اين خونه ... اصلا نميشد راه رفت...خوشكل مامان نگهداري از تو هم كم سخت نيست  كل وقت ماماني را مي گيره... با همه اينها 5 شنبه مهمون داشتيم... خانواده بابايي مي اومدند ديدني تو پسمل گل  خلاصه من و بابايي خونه را تميز كرديم ول...
2 دی 1390

تولد

سلام پسمل خوکشل مامان نمی دونم از کجا شروع کنم... معذرت میخوام که یک مدت نبودم آخه سر مامانی خیلی شلوغ بود  مامانی رفت سرکار و معلم ٢٦ تا پسر شیطون شد ولی بعد یک ماه مامانی مریض شد و دکتر گفت باید استراحت کنه و قرار شد امسال تو خونه بمونه  البته خیلی خوب شد چون من اصلا دلم نمی اومد جوجوی دو هفته خودمو بذارم و برم سرکار  پسمل گلم ٩ آذر بود که مطلب زیر را یکجا خوندم... کلی گریه کردم... واقعا دلم گرفت... الانم که دوباره خوندم دلم گرفت  این مطلب را واسه تو میگذارم تا تو هم بعدا بخونی: ساعت ها و دقايق ميگذرد و من لحظه به لحظه حضورت را نزديك تر حس ميكنم...  پسر نيك سرشت و زيبا روي من ، نميدانم چه حسي درونم جريان د...
21 آذر 1390

پسر گلم

سلام ماماني مامان طاهره و بابا حسين و دايي جواد و دايي محمد رفته بودند مسافرت  قبلش به من و بابايي اصرار كردند كه بريم ولي ما به خاطر شما پسمل گلمون نرفتيم. آخه مسافت خيلي زياد بود. اونها رفتند مشهد، بعدم شمال. كلي هم واسه تو خريد كردند  دايي جواد كه همش زنگ ميزنه ميگه اينو خريديم اونو خريديم تازه گفت يه كفش مثل دومادا واسه خودشو و تو خريده  كلي ذوق كرده بود. الان تو راه هستند . ماماني خيلي دلش براشون تنگ شده كاش زود زود بيان   پسمل گلم ديروز شنيدم به احتمال 80% ني ني عمو مجتبي دخمل باشه... ايشاالله كه هم تو هم ني ني اونها سالم باشين  ولي اگه ني ني اونا پسمل بود هم بازي كن خوبي ميشد واسه ات، ديگه كي حريف شما دو ت...
20 شهريور 1390

بازگشت مامان جون اينا از سفر

سلام پسر خوكشل مامان مامان جون اينا پنج شنبه تو راه يزد بودند . شبش ماماني خواب خوبي نديده بود و هي دلشوره داشت تا اونا زودي برگردند  بالاخره شب اومدند و من و بابايي رفتيم خونه شون. كلي دلم براشون تنگ شده بود  اونجا كه رفتيم تازه فهميدم دل شوره ام بيخود نبوده و دايي محمد پشت فرمون يه لحظه خواب رفته و نزديك بوده كار دستشون بده  تو اون لحظه مامان جون به حضرت عباس و متوسل ميشه و خدا را شكر خيلي خيلي گذشته و فقط ماشين خسارت ديده   واي ماماني نمي دوني چه چيزهاي خوكشلي واست خريده بودند . من و بابايي كه كلي ذوق كرديم  لباسهاي خوشكل،يه كفش خيلي خيلي ناز، اسباب بازي هاي بامزه.... خلاصه دستشون درد نكنه كه كلي زحمت كشيده بو...
20 شهريور 1390

ببخش كه دير واست نوشتم...

سلام عزيز مامان،پسمل مامان... ماماني دير به فكر افتاد كه برات بنويسه ... ولي ميخواد جبران كنه . عزيز دلم خدا خواست كه تو بياي تو دل ماماني و همه را خوشحال كني. من اصلا انتظار نداشتم تو به اين زودي ها پيدات بشه 27 فروردين بود كه فهميدم تو يك ماهه تو دل ماماني هستي. من و بابايي كلي ذوق كرديم ولي باورمون نمي شد   بعد يه مدت آقاي دكتر سونو كرد من كلي استرس داشتم كه نكنه خداي نكرده پسمل مامان طوريش باشه   دكتر يه عكس خوشكل از تو بهمون داد . آخرهاي 4 ماهگيت بود كه دوباره با بابايي رفتيم سونو. دكتر گفت ني ني شما پسره يه پسر شيطون  من و بابايي كلي ذوق كرديم ولي وقتي دكتر گفت خدا را شكر سونو چيز خاصي را نشون نمي ده بيش تر خو...
13 شهريور 1390