اميررضااميررضا، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

عشق ماماني و بابايي

تولد يك سالگي ترنم

ترنم جون سلام توي اين پست مي خوام تولدت را تبريك بگم، از خداي بزرگ و مهربون مي خوام هميشه سالم و تندرست، زير سايه پدر و مادر زندگي خوب و خوشي داشته باشي و همواره موفقيت هاي بزرگي نصيبت بشه، بووسسسسسسسسس ...
21 بهمن 1391

جوانه زدن هشتمين و نهمين دندون

قند عسل سلام عزيزم شما يه سرما خوردگي بد گرفتي، يه هفته مامان فاطمه را اذيت مي كردي  خلاصه بعد يه هفته متوجه شديم دو تا از دندوناي آسياب، بالا سر زده، آخخخخخخخخخخخ كه چقده بد دندوني، گلم مباركت باشه... عزيزم خيلي دوستت داريم بوسسسسسس ...
20 بهمن 1391

يك سال و دو ماهگي

پسر مامان سلام آقا كوچولو، مردي شدي واسه خودت ديگه   چهارده ماهگي مبارك، تو ديگه الان همه چيز را با زبون اشاره مي گي، به طوريكه گاهي اوقات ما تعجب مي كنيم كه چقدر زود بزرگ شدي، به غير از ماهي همه ي غذاها را امتحان كردي، شير هم كه بهش قبلا حساسيت داشتي مامان فاطمه چند بار بهت دادند و خدا را شكر عكس العمل خاصي نشان ندادي... حالا ديگه با صدا همه را بوس مي كني مخصوصا مامان را، البته بعد مامان نوبت احسانه، اون تا از مدرسه مياد بدو بدو بغلش ميكني و بوسش مي كني، قربون پسل با احساس خودم برم، خلاصه هر روز عسل تر از ديروز ميشي... عزيزم خيلي دوستت داريم ...
16 بهمن 1391

رویش هفتمین دندان

گلکم سلام دو هفته مونده به ١٤ ماهگی که هفتمین دندونت دراومد( دندون جلو، پایین). دیگه واسه خودت مردی شدی، آقا کوچولو عزیزم خیلی دوستت داریم، بووووووووووووووووسس ...
3 بهمن 1391

يك سال و يك ماهگي

نفسم سلام عزيزم شما امروز يك سال و يك ماهه شديييييييييييييييييي، هورااااااااااااااااا مباركت باشه عشقم  نمي دونستم بگم سيزده ماهگي يا يك سال و يه ماهگي، بالاخره يك سال و يك ماهگي را انتخاب كردم آخه اينجور احساس مي كنم كلي بزرگ شدي  تازه تنوع هم هست  عزيزم شما خيلي بلا شدي، به فوتبال فوق العاده علاقه داري، چند روز پيش خونه مامان فاطمه بوديم، بابايي با احسان بازي مي كرد، تو هم كلي خواستي بازي كني و كردي، خيليييييييييييي بامزه بود  مخصوصا وقتي توپ را پاس مي دادي  مشكلي كه من باهات دارم اينه كه توي خونه كلافه ميشي و مي خواي بري بيرون، بعضي وقتا واقعا نمي دونم چي كار كنم، آخه عزيزم نميشه كه همش رفت بيرون  از نظر غ...
13 دی 1391

بارش اولین برف زمستانی

جوجو سلام دیشب هوا خیلی سرد بود. بابایی تازه از خونه خارج شده بود که به من زنگ زد و گفت داره برف میاد، این اولین برفیه که امیرخان می تونه ببینه،ببرش بیرون... من ترسیدم که شما سرما بخوری ، واسه همین بی خیال شدم... صبح که باهم از خونه بیرون اومدیم که من شما را پیش مامان جون بذارم و سرکار برم، بازم برف می اومد و تو اولین برف در زتدگیت رادیدی... امیدوارم  همیشه مثل برف سفید سفید زندگی کنی، بدون هیچ آلودگی... پ.ن: ببخش که دیر به دیر می نویسم آخه مودم خرابه... عزیزم خیلی دوستتتتت داریم، بوووووسسسس ...
7 دی 1391

شب یلدا

عشقم سلام امسال دومین شب یلدایی بود که باهم بودیم . امسال با پارسال کلی فرق داشت، پارسال 17 روزه بودی و امسال یک سال و 17 روز، پارسال تو نتونستی هندونه بخوری و امسال کلی از خجالتش دراومدی، پارسال توی بغل مامان بودی و امسال دور اتاق می دویدی، پسر مامان خیلی خوشحالم که تو داری بزرگ میشی، مرد میشی، آقا میشی، امیدوارم صد تا یلدای دیگه را با خوبی و خوشی سپری کنی و هرسال از سال قبل خوشحال تر باشی... عزیزم خیلی دوستت داریم، بووووسسسسس ...
7 دی 1391

اميررضا يك ساله مي شود...

گلم سلام تولد تولد تولدت مبارک، مبارک مبارک مبارکه مبارک، ایشاالله صد ساله شی نه صد و بیست شی، هورااااااااا عزیزم وقتی به این یک سالی گذشت فکر می کنم، همه ی اولین ها خیلی شیرین از جلوی چشمم می گذره: اولین باری که صدای گریه ات را شنیدم، اولین باری که چشمام صورت ماهتو دید،اولین باری که واسه ام لبخند زدی، اولین باری که قهقهه زدی، اولین باری که گردن گرفتی، اولین باری که جغجغه را توی دستای کوچولوت گرفتی،اولین باری که نشستی،اولین باری که دده ، بابا، ماما ، جیس، بو، من، بیا، اده، آبو و ... گفتی، اولین باری که غذا خوردی، اولین باری که چهاردست و پا رفتی، اولین باری که منو بوسیدی، اولین باری که غریبی کردی، اولین باری که رقصیدی،اولین باری که ح...
13 آذر 1391

اميررضا علي اصغر(ع) مي شود...

عشق مامان سلام امروز مراسم شیرخوارگان حسینی بود. صبح لباسی که واست تهیّه کرده بودیم را تنت کردیم . الهی فدات بشم خیلی با نمک شده بودی، ایشاالله خود حضرت علی اصغر (ع) همیشه پشت و پناهت باشه... با مامان فاطمه و خاله مریم رفتیم، خیلییییییییییی شلوغ بود. همه مامانا با نی نی های خوشکلشون اومده بودند تا با حضرت رباب واسه شش ماه امام حسین(ع) عذاداری کنند. حیف که خیلی شلوغ بود... امسال ماه محرم زیاد نتونستیم مراسم بریم آخه تو گلم زود خسته میشدی... اوایل که روضه می رفتیم تو با صدای مداح ها نی نای نای می کردی ولی بعدش یاد گرفتی که سینه بزنی، فدات بشم مامانی... عزیزم خیلی دوستت داریم، بووووسسسس ...
4 آذر 1391

تولد يك سالگي اميررضا به قمري

نفسم سلام تولد تولد تولدت مبارک گل پسرم، قند و نبات، جیگر طلا، جوجو فسقلی، شیطون بلا، جون مامان شما امروز به سال قمری یک ساله شدی، یعنی یک روز مانده به تاسوعا... عشق مامان وقتی پارسال را یادم میاد، کلی خدا را شکر می کنم که تو را برای من و من را برای تو و البته جفتمون را برای بابایی صحیح و سالم نگه داشت... شب توی ماشین، وسط جمعیتی که داشتند واسه امام حسین (ع ) و حضرت عباس عزاداری می کردند و یه مامانی که اصلا حالش خوی نبود، داغ شده بودم، خیلی داغ.... حالت تهوع شدید، دیگه تحمل نداشتم، وسط سرمای آذرماه دلم می خواست خودم را از پنجره ماشین پرت کنم بیرون... حال عجیبی داشتم، رسیدیم خونه مامان فاطمه، دستشویی و استفراغ و ستاره های نورانی، به هیچ...
3 آذر 1391