اميررضااميررضا، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره

عشق ماماني و بابايي

سفرنامه مشهد - قسمت دوم

عزيزم سلام دوشنبه صبح بعد از اينكه از خواب بيدار شديم و من براي شما حريره بادام درست كردم، تصميم گرفتيم حركت كنيم. باباحسين دوست داشتند كه به آب  گرم فردوس بريم، اخه چند سال پيش پاشون خارش پيدا كرده بود و با رفتن به اين آب گرم خوب شده بود ولي من دوست نداشتم آخه راستش را بخواي تميز نيست. خاله زهرا پيشنهاد كردند كه به آب گرمي كه اطراف طبس هست،بريم. بقيه موافقت كردند. منم ته دلم راضي بودم ولي نگران گل پسرم بودم كه خداي نكرده  مريض نشه... خلاصه حركت كرديم. 45 دقيقه اي تا طبس فاصله داشت. بعد از گذشتن از يك جاده خاكي به آب گرم مرتضي علي رسيديم. خيلي خيلي قشنگ بود. يه رودخانه اي را بايد مي گرفتيم و مي رفتيم . يك طرف رودخانه آبش گرم و طر...
2 مرداد 1391

سفرنامه مشهد - قسمت اول

نازنينم سلام مامان جان روز اول سفر ما يك شنبه مورخ 91/04/11 بود . به دليل كاري كه بابايي در طبس داشت ما قرار بود زودتر از بقيه حركت كنيم. شب قبلش، بابايي گفت كه ايشاالله فردا ساعت 5 صبح به راه مي افتيم. صبح ساعت 5 بيدار شديم ولي راه نيافتاديم آخه به دليل شوكي كه داشتيم هنوز كامل وسايل را نبسته بوديم  خلاصه دو ساعت بعد حركت كرديم و رفتيم خونه مامان جون، مامان جون اصرار كردند كه صبحانه برداريم كه ما كلاس گذاشتيم كه ما مي خوايم نون پاي تنور بخوريم و نمي خوايم، اخه 4 سال پيش، وقتي در ماه عسل بوديم، در يك روستا تو همون مسير يه نون محلي خورده بوديم كه هنوز مزه اش پاي دهنمونه  بعد از خداحافظي حدوداي ساعت 8 حركت كرديم و شما هنوز از ...
25 تير 1391

اميررضا مشهدي مي شود...

قندعسلم سلام مامان جون و بابا حسين و دايي محمد و دايي جواد به همراه خاله زهرا و فاطمه سادات و مطهره سادات و سعيد آقا و خاله جون و عموحسين قراره برن مشهد، مامان جون خيلي دلشون مي خواد كه ما هم بريم،آخه اونا مي گن كه خيلي دلشون واسه تو تنگ ميشه و مي گن اگه شماها نمياين ما اميررضا را مي بريم، ما مشكلي با رفتن نداريم فقط مي ترسيم خداي نكرده تو گرمازده بشي، اونم توي بيابون جهنم يزد - طبس   با شنيدن خبر گرمازدگي بچه يكي از آشنايان، ما از رفتن منصرف شديم، ولي باز دلمون هواي مشهد را كرده بود، خلاصه با بابايي تصميم گرفتيم كه استخاره بگيريم،جواب استخاره پنج شنبه(8ام تير) اومد: خوب است ولي سختي دارد... ما هم گفتيم وقتي آدم تنهايي ميره م...
11 تير 1391

اندر احوالات اين ايام...

گل پسرم سلام عزيزم بيرون اومدن دومين مرواريدت را بهت تبريك ميگم،الان دوتا مرواريد خوشكل داري: اولي جلو،پايين،سمت راست و دومي جلو،پايين،سمت چپ،الهي فدات بشم كه با اون دندونات اينقده خوردني ميشي مامان جان، شما در گفتن كلمه دده بسيار استاد شدي،البته هم در گفتن،هم در عمل،عزيزم نه به قبلا كه وقتي مي اومديم خونه آروم ميشدي، نه به الان كه تا پامون ميذاريم داخل خونه گريه مي كني و ميگي دده!!! ددري شدي خفن الان دارم روي كلمه بابا باهات كار مي كنه كه بگي بابا و ذل بابايي را به قول ما يزذيا خش كني عزيزم سه شنبه( 6 تيرماه 1391) به همراه مامان بزرگ و پرنيا رفتيم مولودي، تا خانما دست ميزدند ميخنديدي و آروم بودي و وقتي كل مي كشيدند، ميترسي...
8 تير 1391

دويست روزگي

سلام عسلم خان خان مامان، شما ديروز 200 روزه شدي، هورااااااا  دويست روزگي مبارك گل پسر،قند عسل مي خواستيم واست كيك بپزيم كه از صبح تا شب خونه مامان بزرگ بوديم، بعد هم رفتيم پارك با مامان جون و خاله زهرا عزيزم بهت قول ميدم كه امروز واست يه كيك خوشمزه و خوشكل درست كنم.. دوستت داريم خوشكلم،بوسسس   ...
2 تير 1391

مبعث

سلام پسر گلم عزیزم دوشنبه 29 خرداد مبعث بود . این روز را به همه مسلمونا تبریک میگم... عزیزم چهار سال پیش همچین روزی بابایی به همراه عمه جون و مامان بزرگ به خواستگاری من اومدند من که اصلا روم نمی شد بابایی را نگاه کنم ولی اون اینجوری منو نگاه میکرده خلاصه من و بابایی مزدوج شدیم  یادش به خیر، چه ایامی بود  الانم که تو جوجو با اومدنت خوشبختی ما را کامل کردی  ایشاالله که همه خوشبخت بشن و خوشبخت بمونند... عزیزم خیلی دوستت داریم،بوس ...
30 خرداد 1391

جشن دندونی

عسلکم سلام همانطور که بابایی بهت قول داده بود،پنج شنبه 25/3/91 واست جشن دندونی گرفتیم مامان بزرگ و باباحسن و عمو مهدی،عمه جون و عمو وحید و احسان و پرنیا، عمو مجتبی و خاله فاطمه و ترنم مهمونامون بودند. جای عمو میثم خالی بود، آخه کنکوری هستند  قرار شد یه مهمونی دیگه با حضور مامان جون و باباحسین و خاله جون و دایی ها و عمو حسین بگیریم البته وقتی دایی محمد اومد،ایشاالله زودی صحیح و سالم بیاد  کیک پنیری و ترایفل شکلاتی واست درست کردیم که خیلی خوشمزه شده بود راستش از آش دندونی خبری نبود آخه توی یزد رسم نیست، من و بابایی هم بلد نبودیم واسه شام هم سالاد الویه درست کردیم  راستش تو زود خواب رفتی و واسه همین زیاد عکس ننداختیم.. ...
28 خرداد 1391

گلبارون كردن

سلام عسل مامان حدود يك ماه پيش خونه مامان جون بوديم كه دايي جواد گفت توي تلويزيون مراسم زير گل كردن بچه ها را نشون ميداده و مامان جون تاكيد كردن كه بايد تو را هم زير گل كنيم مراسم از قديم به اين صورت بوده كه ني ني ها را با گل محمدي گلبارون مي كردند تا در آينده به بوي گل حساسيت نداشته باشند. من خيلي دلم مي خواست اين كار را انجام بديم آخه خود من به بوي گل حساسم و نمي خواستم خداي نكرده تو هم مثل من بشي... بالاخره بعد گشتن بسيار، عمو حسين قرار شد از طزرجان برامون گل محمدي بيارن،وقتي گل ها را آوردن متاسفانه تو سرما خورده بودي و ما گل ها را داخل يخچال گذاشتيم . بعد از دو هفته،سه شنبه تو را زير گل كرديم اميررضا،مراسم گلبارون خونه م...
24 خرداد 1391

مبارك،مبارك،مباركه،مبارك

سلام عزيز دلم،خوشكلم،نفسم عزيز دل مامان بهت تبريك ميگم  عزيزم ديروز اولين مرواريدت جوونه زد ديروز خونه مامان بزرگ بوديم،بعد نهار خيلي لثه هات را به هم ميماليدي،اصلا عجيب كلافه بودي  بابايي دستاشو شست و لثه هات را خواست ماساژ بده كه يه كم آروم تر بشي،خلاصه وقتي دستشو به لثه ات زد، داد زد كه سر زده، منم خيلي سريع دستام را شستم و تيزي دندون قشنگت را لمس كردم  عزيزم از دو ماهگي درگير بودي و خيلي اذيت شدي ولي خدا را شكر از وقتي بيرون اومده آروم تري  بابايي مي خواد واست جشن دندوني بگيره ايشاالله وقتي گرفتيم با خبرهاي تكميلي ميام عزيزم ديشب ترنم گوشش درد گرفت،طفلي كلي گريه كرد  من و بابايي خيلي ناراحت شديم، وقتي ...
22 خرداد 1391

رفتن به ديدني باباحاجي

ديشب من و بابايي تصميم گرفتيم به ديدني باباحاجي يدالله بريم.باباحاجي يدالله باباي باباحسين اند. از بين مامان بزرگا و بابا بزرگا فقط همين يكي بابابزرگ براي من مونده،من خيلي دوسشون دارم خدا حفظشون كنه  كلي از ديدن تو خوشحال شدند،تو هم خوشحال بودي و مي خنديدي. عموقاسم و زن عمو و مجيد و مطهره هم اومدند كه تو را ببينند.ولي تو خسته شده بودي و خوابت مي اومد  خيلي زود هم خواب رفتي... بعد با بابايي تصميم گرفتيم بريم بستني خورون،آخه مي خوام كم كم امتحان كنم ببينم حساسيتت به شير گاو كم شده يا نه،درنهايت ذرت خورديم،آخرين باري كه خورده بودم،ماه مهر بود كه باعث شد ورم كنم و...خيلي چسبيد  ايشاالله زود زود بزرگ ميشي و خودت مي خوري   ...
16 خرداد 1391