اميررضااميررضا، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 26 روز سن داره

عشق ماماني و بابايي

سفرنامه مشهد - قسمت اول

1391/4/25 12:37
258 بازدید
اشتراک گذاری

نازنينم سلام

مامان جان روز اول سفر ما يك شنبه مورخ 91/04/11 بود . به دليل كاري كه بابايي در طبس داشت ما قرار بود زودتر از بقيه حركت كنيم. شب قبلش، بابايي گفت كه ايشاالله فردا ساعت 5 صبح به راه مي افتيم. صبح ساعت 5 بيدار شديم ولي راه نيافتاديم آخه به دليل شوكي كه داشتيم هنوز كامل وسايل را نبسته بوديمniniweblog.com خلاصه دو ساعت بعد حركت كرديم و رفتيم خونه مامان جون، مامان جون اصرار كردند كه صبحانه برداريم كه ما كلاس گذاشتيم كه ما مي خوايم نون پاي تنور بخوريم و نمي خوايم، اخه 4 سال پيش، وقتي در ماه عسل بوديم، در يك روستا تو همون مسير يه نون محلي خورده بوديم كه هنوز مزه اش پاي دهنمونهniniweblog.com بعد از خداحافظي حدوداي ساعت 8 حركت كرديم و شما هنوز از يزد خارج نشده بوديم، توي بغل مامان خواي رفتي niniweblog.com و من و بابايي تو را توي صندلي گذاشتيم... راه طولاني و به شدت گرم بود. حدود ساعت 9:30 بود كه تو از خواب بيدار شدي و گريه كرديniniweblog.com منم از روي ناچاري از صندلي جلو به عقب اومدم و اين شد كه اين راه كانال ارتباطي من و تو شد و در طول مسير هرموقع گريه مي كردي من از اين طريق پيشت مي اومدم . يه كم شير خوردي و آروم تر شدي. با بابايي تصميم گرفتيم بايستيم و صبحانه بخوريم. ولي نانوايي بسته بود، ضايع شديم حسابيniniweblog.comخلاصه صبحانه كيك خورديم. چون هوا خيلي گرم بود فوري حركت كرديم. 12 بود كه به طبس رسيديم. اونجا هوا وحشتناك گرم بود . بابايي ما را در امام زاده حسين بن موسي كاظم در طبس پياده كرد و خودشون رفتند جهاد كشاورزي. هوا به شدت گرم بود و صحن و سراي امام زاده بزرگ، من تو را بغل كرده بودم و سريع به سمت بارگاه رفتم، خدا خدا مي كردم كه اتفاقي واست نيافته، وقتي اونجا رسيديم خيلي ذوق كرده بودي و با تعجب آيينه كاري ها را نگاه مي كردي و مي گفتي اوههههه....

ساعت 16:30 بابايي اومد و باهم رفتيم خانه معلم، اونجا غذا تموم شده بودو فقط تونستيم دو تا اتاق بگيريم.توي شهرم غذا گيرمون نيومد و ساندويچ گرفيتم، ساندويچي كه توي عمرمون نخورده بوديمسبز بعد از اون شما بسيار خراب كاري كردي. ما هم فورا رفتيم مدرسه و اونجا استراحت كرديم. ساعت 19 بود كه سه تايي خواب رفتيم و حدوداي ساعت 22 بيدار شديم، آخه خيلي خسته بوديم. ساعت 23 بود كه همه غير از خاله جون و عمو حسين اومدند. شب شلوغ بود و تو خواب نمي رفتي. حدود يك بود كه خواب رفتي و منم يك ساعت بعد تو خواب رفتم...

عزيزم خيلي دوستت داريم،بوووسقلبماچ

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)