اميررضااميررضا، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره

عشق ماماني و بابايي

هفته پر استرس

سلام پسر گلم اين هفته دل نگراني هاي ماماني خيلي زياده: دو سال پيش پشت گوش دايي محمد يه چيزي زد و ورم كرد. بعد رفتند دكتر و چركش را كشيدند . دوباره پارسال ورم كرد و بازم خاليش كردند . امسالم دوباره داره بزرگ ميشه كه تصميم گرفته بره بيرونش بياره و خيال خودش را راحت كنه  دكتر گفته بايد سه شنبه شب بيمارستان بستري بشه و انشاالله چهارشنبه صبح با بيهوشي كامل عملش كنه  بابايي ميگه چيزي نيست و از سزارين راحت تره ولي من ميخوام زود زود چهارشنبه بشه و داداشيم به سلامتي عمل بشه و خيالم راحت بشه   خبر ديگه اي كه شنيدم اينه كه دايي علي رضا هم مشكوكه به اينكه شايد رگ قلبش گرفته باشه و نياز به عمل داشته باشه. ايشاالله كه چيزي نباشه...&nb...
10 بهمن 1390

روزهاي آخر ماه صفر

گل پسري سلام ديروز 28 صفر مصادف با وفات حضرت محمد (ص ) و امام حسن (ع ) بود . من و تو بابايي به خونه پدرشوهر خاله مريم رفتيم. آخه سالگرد حاجي محمد باباي عمو حسين بود . بعد از به اتفاق مامان جون و خاله زهرا و دخترخاله ها و زن عمو بتول به خونه امام حسيني رفتيم . اونجا مراسم عزاداري زنانه برپا بود . يه كم اولش گريه كردي ولي بعد از يه مدت خوابيدي . عزيزم امسال اولين باري بود كه ماماني در محرم و صفر به عزاداري مي رفت . تازه تجربه اول تو هم بود . ماماني واسه ات كلي دعا كرد كه ايشاالله هميشه سالم باشي و ماماني و بابايي بتونن صالح تو را تربيت كنن و تو غلام امام حسين باشي و ساليان سال تو اينجور مراسمي شركت كني .... اميدوارم خدا قبول كنه گلم. فردا...
3 بهمن 1390

خبراي تازه

سلام شازده پسر   خبر اول اينكه چهارشنبه شب دوستاي ماماني اومدند ديدني تو گل پسمللم  كلي خوش گذشت. آقا پارسا نيني خاله سميه فقط يه سال از تو بزرگتره، ولي ماشاالله كلي واسه خودش مردي شده  منم همش دعا ميكردم كه سال ديگه بشه و ايشاالله تو بتوني راه بري، با ني ني اونا بازي كني و كلي واسه خودت خوش بگذروني   خبر دوم اينكه بالاخره دايي محمد از زنجان اومد  هورااااااااا كلي دلمون واسش تنگ شده بود  دايي جون خدا حفظت كنه   خبر سوم اينكه بهنوش جون دوست ماماني كه قرار بود ني ني اش اسفند به دنيا بياد، ديگه طاقت نياورد و در هفته 34ام به دنيا اومد . فعلا ني ني اش در دستگاهه ولي گفتند بعد از سه روز ميتونن ببرنش خونه &...
1 بهمن 1390

شب بد

سلام اميررضاي گلم ماماني واست بميره  خوشكلم ديشب چقدر بي تابي كردي، آخه چي شده بود كه من و بابايي هركاري بلد بوديم كرديم ولي تو خوب نشدي از ساعت 10 شب تا 1 صبح همين طوري گريه مي كردي  عزيزم تو را خدا اين طوري با دل ما نكن  تو شب هاي ديگه هم زودتر از 1 نمي خوابيدي ولي ديشب بدجور ناآرومي مي كردي، ايشاالله همه ني ني ها هميشه سالم باشن، تو هم سالم و قوي باشي و هيچ وقت مريض نشي ...
26 دی 1390

چهل روزگي

سلام خوكشل مامان عزيز مامان شما ديروز چهل روزت شد،به قول قديميا چله ات در رفت  الهي مامان فدات بشه تند تند بزرگ شو تو اين پست ميخوام چند تا عكس از تو فرشته خوكشلم بگذارم تا دوستامون خصوصا دايي محمد ببينن، دايي محمد كه ميگه دلش خيلي واست تنگ شده،البته كه دل ما هم خيلي خيلي واسش تنگه اميررضا در هفت روزگي اميررضا در بيست روزگي اميررضا در سي روزگي اميررضا در سي و هشت روزگي ...
24 دی 1390

بازم تولد

اميررضاي گلم سلام ماماني همون طور كه بهت قول داده بوديم جشن تولد يك ماهگيت را خونه مامان بزرگ گرفتيم  ولي خوب به دلايلي كه واست گفتم در اصل 35 روزت بود  شب خوبي بود. الهي مامان دورت بگرده اينقده اون شب قشنگ گردن گرفتي   راستي مامان جون ديشب قشنگ گفتي اوقون، من و بابايي كه كلي كيف كرديم  حالا ازت فيلم گرفتم كه بعدا بهت نشون ميدم  مامان جون و دايي جواد هم ديدند و كلي خوششون اومد   خيلي خيلي دوستت داريم، مواظب خودت باش گلم، بوس بوس بوس ...
21 دی 1390

مهموني

سلام عزيز دلم قرار شد چهارشنبه بريم خونه مامان بزرگ تا جشن كوچكي بگيريم ولي همون وقت مامان جون زنگ زدند و گفتند دايي ها و خاله و پسرخاله هاي ماماني قراره فرداشب بيان خونه ما  من و بابايي هم كلي كار داشتيم و  بالاخره اتاق تو را درست كرديم البته بيش تر كارها را بابايي انجام داد  و من وظيفه مراقبت از تو را بر عهده داشتم  مامان بزرگم كلي شرمنده كردند و آش رشته واسه مون درست كردند  شب مهمونها اومدند و مهموني به خوبي برگزار شد   فقط جاي دايي ممد خيلي خيلي خالي بود  داداشي هرجايي هستي خدا حفظت كنه  بعد مهموني من و بابايي خيلي خسته بوديم و مي خواستيم بخوابيم كه شما بيدار شده بودي و خواب نمي رفتي خلاصه ب...
16 دی 1390

يك ماهگي

عزيز دلم قند عسلم اميررضاي گلم شما امروز يك ماهه شدي .... هورااااااااااااااااااااااا عزيزم يك ماهگيت مبارك قرار بود امشب كيك بستني بگيريم و بريم خونه مامان بزرگا تا يك ماهگيت را جشن بگيريم و خدا را شكر كنيم كه گل پسري مثل تو را بهمون داده اما چون ديروقت شده بود فقط خونه مامان جون رفتيم و خونه مامان بزرگ شد واسه فرداشب عزيزم من و بابايي دعا ميكنيم خدا عمري طولاني و باعزت بهت بده دوستت داريم  ...
13 دی 1390

ختنه

 سلام پسر گلم بالاخره كابوس ختنه تموم شد مبارك باشه عزيزم شما ديگه آقا شدي اميررضاي گلم شما در 7 ام دي توسط آقاي دكتر داودي ختنه شدي الهي بميرم كلي گريه كردي من كه طاقت ديدن اشكات را نداشتم بيرون مطب بودم بابايي هم دل نگران بود هي مي اومد بيرون دوباره مي رفت داخل بابايي كه ميگه مامانت بيش تر از خودت گريه كرده خدا را شكر ديروز حلقه افتاد و به قول عمو مهدي ديگه ميشه دامادت كرد       ...
13 دی 1390

دل درد

سلام خوكشله الهي ماماني قربون اون دل كوچولوت بره كه تند تند درد مياد  گل مامان اين چند شبه خيلي شيطوني كردي و خوابت كم تر شده، نميذاري من و بابايي خوب بخوابيم  قربون پسمل گلم برم فداي سرت ماماني   ديروز ماماني كلاس داشت و چاره نبود كه بره  خلاصه سر كلاس كه هيچي نفهميدم تمام حواسم پيش گل پسرم بود، هزار بار خدا را شكر كردم كه تدريس امسال كنسل شد آخه چطوري مي تونستم عزيز دلمو بذارم و برم سركار   عزيزم قراره ايشاالله پس فردا شما را ببريم واسه ختنه  ماماني و بابايي كلي نگران اند، ماماني كه خيلي مي ترسه  خدا كنه اين نيز زود بگذره   خوب عزيزم مواظب خودت باش خيليييييييي دوستت دازيم     ...
5 دی 1390