اميررضا مشهدي مي شود...
قندعسلم سلام
مامان جون و بابا حسين و دايي محمد و دايي جواد به همراه خاله زهرا و فاطمه سادات و مطهره سادات و سعيد آقا و خاله جون و عموحسين قراره برن مشهد، مامان جون خيلي دلشون مي خواد كه ما هم بريم،آخه اونا مي گن كه خيلي دلشون واسه تو تنگ ميشه و مي گن اگه شماها نمياين ما اميررضا را مي بريم، ما مشكلي با رفتن نداريم فقط مي ترسيم خداي نكرده تو گرمازده بشي، اونم توي بيابون جهنم يزد - طبس
با شنيدن خبر گرمازدگي بچه يكي از آشنايان، ما از رفتن منصرف شديم، ولي باز دلمون هواي مشهد را كرده بود، خلاصه با بابايي تصميم گرفتيم كه استخاره بگيريم،جواب استخاره پنج شنبه(8ام تير) اومد:
خوب است ولي سختي دارد... ما هم گفتيم وقتي آدم تنهايي ميره مسافرت كلي سختي داره با بچه كه ديگه معلومه، پس دل زديم به دريا و توكل كرديم به خود آقا امام رضا و تصميم گرفتيم بريم مشهد، من كه اصلا باورم نميشدة يكشنبه حركتنون بود ولي شنبه شب تمام وسايل هنوز توي اتاق ولو بود...
و اين شد كه اولين سفر خارج از استان تو مشهد مقدس شد و تو مشهدي شدي، عزيزم خيلي خوشحالم كه امام رضا(ع) اينقدر دوستت داشت...
عزيزم خيلي دوستت داريم، بوووسسس



اميررضا مشهدي مي شود...
