يك سال و يك ماهگي
نفسم سلام
عزيزم شما امروز يك سال و يك ماهه شديييييييييييييييييي، هورااااااااااااااااا
مباركت باشه عشقم
نمي دونستم بگم سيزده ماهگي يا يك سال و يه ماهگي، بالاخره يك سال و يك ماهگي را انتخاب كردم آخه اينجور احساس مي كنم كلي بزرگ شدي
تازه تنوع هم هست
عزيزم شما خيلي بلا شدي، به فوتبال فوق العاده علاقه داري، چند روز پيش خونه مامان فاطمه بوديم، بابايي با احسان بازي مي كرد، تو هم كلي خواستي بازي كني و كردي، خيليييييييييييي بامزه بود
مخصوصا وقتي توپ را پاس مي دادي
مشكلي كه من باهات دارم اينه كه توي خونه كلافه ميشي و مي خواي بري بيرون، بعضي وقتا واقعا نمي دونم چي كار كنم، آخه عزيزم نميشه كه همش رفت بيرون
از نظر غذا غير از عسل و شير گاو همه چيز مي خوري، خيلي علاقه به غذاي سفره داري و مي خواي خودت بخوري و واسه همين موقع نهار كلي بابايي را اذيت مي كني
جمعه هفته پيش يه دفعه تب كردي، خيلي ترسيدم، كلي دماي بدنت بالا بود، با خوردن پروفن تبت كنترل مي شد، خدا را شكر فرداش خيلي بهتر شدي البته بعد از اينكه دوبار پي پي كردي، خلاصه بعدش فهميديم كه نفخ كرده بودي....
من و بابايي خيلي خوشحاليم كه ديگه واسه خودت مردي شدي، وقتي فكر مي كنم مي بينم كه اين قافله عمر عجب زود مي گذرد....
عزيزم خيلي دوستت داريم، بووسسسسسسسسس



يك سال و يك ماهگي
