بازگشت مامان جون اينا از سفر
سلام پسر خوكشل مامان
مامان جون اينا پنج شنبه تو راه يزد بودند . شبش ماماني خواب خوبي نديده بود و هي دلشوره داشت تا اونا زودي برگردند
بالاخره شب اومدند و من و بابايي رفتيم خونه شون. كلي دلم براشون تنگ شده بود
اونجا كه رفتيم تازه فهميدم دل شوره ام بيخود نبوده و دايي محمد پشت فرمون يه لحظه خواب رفته و نزديك بوده كار دستشون بده
تو اون لحظه مامان جون به حضرت عباس و متوسل ميشه و خدا را شكر خيلي خيلي گذشته و فقط ماشين خسارت ديده
واي ماماني نمي دوني چه چيزهاي خوكشلي واست خريده بودند . من و بابايي كه كلي ذوق كرديم
لباسهاي خوشكل،يه كفش خيلي خيلي ناز، اسباب بازي هاي بامزه.... خلاصه دستشون درد نكنه كه كلي زحمت كشيده بودند
خوب پسمل خوكشل مامان بايد بايد بهم قول بدي كه خيلي خيلي مواظب خودت باشي. ديگه تا لحظه ديدار زياد نمونده
فقط تو را خدا مواظب خودت باش. دوست داريم گلم



بازگشت مامان جون اينا از سفر
