اومديم خونه خودمون
پسملي سلام
بالاخره من و بابايي تصميم گرفتيم دوشنبه از خونه ماماني اينا بريم خونه خودمون. ما به خاطر شما دو ماه بود كه اونجا بوديم. مامان و باباي گلم كه حسابي شرمنده ام كرده بودند. تو اين مدت فقط بخور و بخواب بود البته به دستور آقاي دكتر
دل كندن من از اونا و اونا از ما و صد البته از تو خيلي سخت بود
به قول بابايي از دستشون فرار كرديم
مامان جون چشمت روز بد نبينه
فكر مي كني زلزله اومده تو اين خونه ... اصلا نميشد راه رفت...خوشكل مامان نگهداري از تو هم كم سخت نيست
كل وقت ماماني را مي گيره... با همه اينها 5 شنبه مهمون داشتيم... خانواده بابايي مي اومدند ديدني تو پسمل گل
خلاصه من و بابايي خونه را تميز كرديم ولي نتونستيم اتاقت را درست كنيم تازه بعضي از وسايلتم خونه مامان بود، شرمنده
اون شب به خوشي گذشت اميدوارم به اونا هم خوش گذشته باشه
ماماني واسه خودت دعا كن كه چشمت زود خوب بشه
دوست دارم


اومديم خونه خودمون
