اميررضااميررضا، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

عشق ماماني و بابايي

اومديم خونه خودمون

1390/10/2 23:44
264 بازدید
اشتراک گذاری

پسملي سلام

بالاخره من و بابايي تصميم گرفتيم دوشنبه از خونه ماماني اينا بريم خونه خودمون. ما به خاطر شما دو ماه بود كه اونجا بوديم. مامان و باباي گلم كه حسابي شرمنده ام كرده بودند. تو اين مدت فقط بخور و بخواب بود البته به دستور آقاي دكترخمیازه دل كندن من از اونا و اونا از ما و صد البته از تو خيلي سخت بودگریه به قول بابايي از دستشون فرار كرديمماچ 

مامان جون چشمت روز بد نبينهعصبانی فكر مي كني زلزله اومده تو اين خونه ... اصلا نميشد راه رفت...خوشكل مامان نگهداري از تو هم كم سخت نيستهیپنوتیزم كل وقت ماماني را مي گيره... با همه اينها 5 شنبه مهمون داشتيم... خانواده بابايي مي اومدند ديدني تو پسمل گلقلب خلاصه من و بابايي خونه را تميز كرديم ولي نتونستيم اتاقت را درست كنيم تازه بعضي از وسايلتم خونه مامان بود، شرمندهخجالت اون شب به خوشي گذشت اميدوارم به اونا هم خوش گذشته باشهلبخند  

ماماني واسه خودت دعا كن كه چشمت زود خوب بشه قلب دوست دارمماچ 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

dp
3 دی 90 1:51
با سلام . وبلاگ ملیسا خانم با موضوعیت اولین شب یلدا به روز شد. باعث سرافرازی ماست که به وبلاگ پاره تنمون سری بزنید و با نظرات قشنگتون چراغی از مهر و محبت برای آینده نو گلمون روشن کنید .