اميررضااميررضا، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

عشق ماماني و بابايي

تولد

1390/9/21 15:56
258 بازدید
اشتراک گذاری

سلام پسمل خوکشل مامان

نمی دونم از کجا شروع کنم... معذرت میخوام که یک مدت نبودم آخه سر مامانی خیلی شلوغ بودخجالت مامانی رفت سرکار و معلم ٢٦ تا پسر شیطون شد ولی بعد یک ماه مامانی مریض شد و دکتر گفت باید استراحت کنه و قرار شد امسال تو خونه بمونهلبخند البته خیلی خوب شد چون من اصلا دلم نمی اومد جوجوی دو هفته خودمو بذارم و برم سرکارقلب پسمل گلم ٩ آذر بود که مطلب زیر را یکجا خوندم... کلی گریه کردم... واقعا دلم گرفت... الانم که دوباره خوندم دلم گرفتگریه این مطلب را واسه تو میگذارم تا تو هم بعدا بخونی:

ساعت ها و دقايق ميگذرد و من لحظه به لحظه حضورت را نزديك تر حس ميكنم... 
پسر نيك سرشت و زيبا روي من ، نميدانم چه حسي درونم جريان دارد كه گاه بيقراره ديدنت ميشوم و گاه دلتنگ تكان هايت.
لحظه اي دلم ميخواهد نرمي تنت را با صورتم حس كنم و لحظه اي ديگر دلم ميخواهد تا ابد در درونم و با من باشي.
گاه دلم هواي بوي تنت را ميكند و گاه بي تاب سكسكه ها و ضربان هايت.
تازه به وجودت عادت كرده ام ، به تكانهاي منظمت ، به عكس العمل هاي آشكار و هشيارانه ات.
هيچ ميدانستي در اين 9 ماه شيرين ،
به عشق تو نفس كشيده ام؟...
براي تو غذا خورده ام؟...
به ياد تو خنديده ام؟...
با فكر و خيال تو خوابيده ام؟....
با تكان هاي تو بيدار شده ام؟....
با شور وشوقي وصف ناپذير ثانيه ها و دقايق و روزها و هفته ها و ماه ها را شماره كرده ام تا انتظار به سر آيد ولي حالا...
حالا كه تا در آغوش گرفتنت تنها و تنها چند روز مانده دلتنگم و غمين.
خدايا ، در باورم نميگنجد...يعني فقط لحظاتي باقي مانده !

ساعاتي تا پايان انتظار؟

ساعاتي تا لحظه ديدار؟

ساعاتي چند تا مادر شدن ؟

ساعاتي تا شروع لحظه هاي ناب اولين بار ها؟

ساعاتي تا تجربه هاي جديد باور نكردني ؟

ساعاتي تا آغاز مسوليت هاي ناشناخته؟

ساعاتي تا درك عشق مادري ؟

ساعاتي تا ديدن و نوازش ثمره عشقمان ؟

ساعاتي تا روبرويي با حقيقتي بس شيرين؟

ساعاتي تا سه نفره شدنمان !

ساعاتي تا بهشتي شدن !

ساعاتي تا به اوج لذت عشق رسيدن........مادري كردن...........بي ادعا عشق ورزيدن !

ميتوانم آيا ؟.......ميتوانم؟........ خدايا كمكم ميكني؟....ميدانم مانند هميشه هوايم را داري ! حس غريبي دارم......حسي ناشناخته..ميدانم اما همه چيز به خوبي پيش ميرود ، پسر من ، پسر روياهايم ، اكنون ديگر آماده شروع زندگيست ! بزرگ شده و بالنده !!! بار الها سپاس كه همه روزها را بي خطر برايم رقم زدي.... ممنونم كه اين شايستگي را در من ديدي و اين لذت و شادي را به من بخشيدي ! پسرم برايت مينويسم تا تك تك اين ثانيه ها را ثبت كنم مبادا فراموش كنم اين روزهاي ناب را .

واي چه لذتي در وصال نهفته است و چه غمي در جدايي !
دقايق آهسته تر ، اين همه شتاب از براي چيست؟ من و پسرم روزها و رازها با هم داشته ايم!
دلم براي همه تكانهايت تنگ خواهد شد.
دلم براي همه اين روزهاي با هم بودن تنگ خواهد شد!
دلم براي همه اين بيقراري ها ، بي خوابي ها ، دردها تنگ خواهد شد !
دلم براي اين همه توجه و ابراز علاقه ديگران هم تنگ خواهد شد!

و در پايان ، پروردگارا باز هم نگاهبان فرشته هاي كوچكمان باش !
و همه كساني را كه در انتظار به سر ميبرند شاد گردان !

پسر گل مامان من وقتی این مطلب را خوندم گفتم هنوز حداقل ١٢ روزی وقت دارم تا کلی باهات بای بای کنم ولی مثل اینکه شما عجله داشتینیشخند 

شنبه ١٢ آذر:

من و بابایی رفتیم بیرون تا یه خورده خرید کنیم قبلش به دلیل معده درد بابایی رفتیم درمانگاه.... منم یه مدت بود که گوش درد گرفته بودم و فکر میکردم به خاطر فشارم باشه که دکتر کریمی گفته بودند مشکلی ندارم و تا ٢٥ام اگه مشکل خاصی پیدا نکردم دیگه لازم نیست به مطب برم... خلاصه اون شب قرار شد منم با بابایی به درمانگاه برم و گوشم یه چکی بشه... نزدیک درمانگاه سرگیجه شدیدی گرفتم به طوریکه اصلا روی پا نمی تونستم بایستمهیپنوتیزم خلاصه آقای دکتر فرمودند که گوش بنده مشکلی نداره و فشار خونم بالاست و باید یه نیم ساعتی تو بیمارستان تحت کنترل باشم... سر راه به خونه مامان بابایی رفتیم و ایشون یه چایی آبلیمو به من دادند که باعث شد استفراغ کنم و خیلی حالیه ام بهتر شدلبخند خیلی خوایم گرفته بود یه کم اونجا رداز کشیدم و بعد به اصرار بابایی رفتیم بیمارستان... مامای بخش فشارم را گرفت و گفت خوبه و بعد ضربان قلب شما و گفت خدا را شکر طبیعیهماچ ولی نگاهی به پام انداخت و گفت مشکوکه... سریع آزمایش ادرار... گفتم هفته قبل دادم هیچ چیز مشکوکی نبوده... گفت به هر حال باید دوباره آزمایش بدی ... رفتم آزمایشگاه و بعد یک ساعت جواب آزمایش اومد سه تا مثبت یعنی مسمومیت شدید حاملگیاسترسبه صلاحدید دکتر مامانی شب بستری شد و بابایی به خونه برگشت ... میگفت اون شب تا صبح خواب نرفته و مامان طاهره هم کلی واسه جفتمون دعا و گریه کردند. اون شب مامانی تا ساعت ٥:٣٠ دقیقه چشم روی هم نگذاشت . تازه اون موقع بود که خواب رفته بودم که خانم ماما اومدند و گفتند دکتر دستور دادند سریع واسه عمل آماده بشید... منو میگی شوکهنگران خلاصه منو بردند اتاق عمل و بی حسی موضعی از کمر به پایین... خیلی نگران بودم ولی وقتی صدای گریه شما پسمل گلمو شنیدم آروم شدمقلب خلاصه بعد عمل فشار مامانی بالا رفت و منو بردند به بخش آی سی یو... یک روز و یک شب اونجا بودم و بعد به بخش منتقل شدم... قرار بود یک روز بیش تر تو بخش نباشم و مرخص بشم ولی دکتر نگران وضعیت مامانی بود و اجازه ترخیص نداد... خلاصه پسمل گل، جوجوی خوکشلم مامانی ٤ شب و ٤ روز تو بیمارستان بود و به دستور دکتر قرار شد ده روزی تحت مراقبت باشم و بعد دوباره به مطب برم... پسمل گل مامان برای مامانی دعا کن تا هرچه زودتر خوب بشه و به حالت طبیعی خودش برگردهلبخند 

اینم عکس فرشته خوکشل خودمبغلجوجوی فقسل مامانقلبماچ

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

ني ني شكلك
18 آذر 90 18:31
با سلام به شما دوست عزيز ني ني شكلك حامي زيباتر شدن وبلاگ ها ، نيازمند ياري سبزشماست پس در جشنواره ي يكسالگي ني ني وبلاگ به كد 102 (ني ني شكلك ) راي دهيد. با تشكر مدير ني ني شكلك(12 ساله)