مهموني
سلام عزيز دلم
قرار شد چهارشنبه بريم خونه مامان بزرگ تا جشن كوچكي بگيريم ولي همون وقت مامان جون زنگ زدند و گفتند دايي ها و خاله و پسرخاله هاي ماماني قراره فرداشب بيان خونه ما
من و بابايي هم كلي كار داشتيم و بالاخره اتاق تو را درست كرديم البته بيش تر كارها را بابايي انجام داد
و من وظيفه مراقبت از تو را بر عهده داشتم
مامان بزرگم كلي شرمنده كردند و آش رشته واسه مون درست كردند
شب مهمونها اومدند و مهموني به خوبي برگزار شد
فقط جاي دايي ممد خيلي خيلي خالي بود
داداشي هرجايي هستي خدا حفظت كنه
بعد مهموني من و بابايي خيلي خسته بوديم و مي خواستيم بخوابيم كه شما بيدار شده بودي و خواب نمي رفتي خلاصه بعد از رفتن مهمونها دو ساعتي هم به خاطر گل پسملمون بيدار مونديم
من و بابايي قصد داشتيم امشب يعني جمعه شب به خونه مامان بزرگ بريم كه امشب هم قرار شده خاله بابايي به همراه خانواده بيان اينجا
ايشاالله كه امشب هم به خوبي برگزار بشه البته تو صبحي يه خورده بي تابي مي كردي
ما هم تشخيص داديم دل درد شدي و بهت شربت گرايپ ميكسچر داديم پسر گلم اميدوارم زود زود حالت خوب بشه
راستي يه خبر: امروز قراره با مامان بزرگ بري حموم آخه من و بابايي هنوز مي ترسيم
دوستت داريم گل پسري



مهموني
