اميررضااميررضا، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره

عشق ماماني و بابايي

مهموني

1390/10/16 11:07
274 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزيز دلم

قرار شد چهارشنبه بريم خونه مامان بزرگ تا جشن كوچكي بگيريم ولي همون وقت مامان جون زنگ زدند و گفتند دايي ها و خاله و پسرخاله هاي ماماني قراره فرداشب بيان خونه ماهیپنوتیزم من و بابايي هم كلي كار داشتيم و  بالاخره اتاق تو را درست كرديم البته بيش تر كارها را بابايي انجام دادبغل و من وظيفه مراقبت از تو را بر عهده داشتمماچ مامان بزرگم كلي شرمنده كردند و آش رشته واسه مون درست كردندخجالت شب مهمونها اومدند و مهموني به خوبي برگزار شدلبخند  فقط جاي دايي ممد خيلي خيلي خالي بودگریه داداشي هرجايي هستي خدا حفظت كنهلبخند بعد مهموني من و بابايي خيلي خسته بوديم و مي خواستيم بخوابيم كه شما بيدار شده بودي و خواب نمي رفتي خلاصه بعد از رفتن مهمونها دو ساعتي هم به خاطر گل پسملمون بيدار مونديمخمیازه 

من و بابايي قصد داشتيم امشب يعني جمعه شب به خونه مامان بزرگ بريم كه امشب هم قرار شده خاله بابايي به همراه خانواده بيان اينجالبخند ايشاالله كه امشب هم به خوبي برگزار بشه البته تو صبحي يه خورده بي تابي مي كرديگریه ما هم تشخيص داديم دل درد شدي و بهت شربت گرايپ ميكسچر داديم پسر گلم اميدوارم زود زود حالت خوب بشهماچ 

راستي يه خبر: امروز قراره با مامان بزرگ بري حموم آخه من و بابايي هنوز مي ترسيمخجالت 

دوستت داريم گل پسريماچقلب

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

هستی
16 دی 90 13:12
سلام بزرگوار با مطلبی در مورد سوختگی یک دختر کوچولوی دو ساله به روزم و منتظر و محتاج دعای شما حالش خوب نیس
مریم
17 دی 90 8:53
سلام خاله جون؟ خوبی؟ این مامامنت همش می ترسه وقتی هم بزرگ شدی حتما میگه می ترسه دومادت کنه
دایی جواد
23 دی 90 19:34
دایی دوستت دارم