اندر احوالات این ایام...
عسل مامان سلام
این روزا وقت دید و بازدیده و ما مرتب اینور و اونور هستیم... همش باید مواظب باشم تخمه را با پوست نخوری، عاشق پسته ای و کلی هم خوردی و از عواقبش هم اینه که گرمیت کرده حسابی
خدا را شکر خیلی اذیتم نکردی و توی مهمونیا معمولا خجالت میکشی و حرف نمیزنی
این مدت که پیشتم خیلی خیلی خوشحالم، قبل از عید من خیلی درگیر کار بودم و خیلی کم پیشت بودم، اکثر اوقات کلاس داشتم
احساس میکنم اینور سال هم تا پایان اردیبهشت همین آشه و همین کاسه، واسه همین میخوام از این 6 روز باقی مانده تمام استفاده را ببرم...
پنج شنبه خونه ما مهمونی بود و عمه جون و عمو ها می اومدند... خیلی نمک داشتی، از صبح می گفتی مهمونی امیره و مهمونا پرنیا و ننومن ... کلی از قبل باهات صحبت کردم که باهم مهربون باشید و اسباب بازیهات را به بچه ها میدی و از این حرفا... خدا را شکر نسبت به قبل خیلی بهتر بودی... البته یه چند باری به ترنم گیر دادی... ولی در کل دیگه سورت بود و اینقدر با پرنیا بازی کردی که نگو... کل اسباب بازیهات را توی اتاقا پخش کردین، کمدات را خالی کردین ... کلی نی نی نشوندین توی تاب و توی روروئک، خلاصه فکر کنم خیلی بهت خوش گذشته
ولی من بیچاره تا امروز صبح داشتم تمیزکاری میکردم
عسلم شروع کردم به انجام پروسه از پوشک گرفتن، واقعا سخته!!!! خدا کنه هر چه زودتر بگی دیگه
بهت وعده ممسی( بستنی ) و پف و فیل و ماشین گنده(ماشین شارژی) دادیم، حالا تا ببینیم چی میشه
عزیزم خیلی دوستت داریم، بوووووووووسسسس

پای هفت سین دایی علی رضا




اندر احوالات این ایام...
