یک سال و چهارماهگی
قند عسل سلاممممممممممم
مامانی دیگه واسه خودت مردی شدی، آقا شدی، 16 ماهگیت مصادف بود با سیزده بدر، که همگی به اتفاق مامان طاهره اینا، خاله زهرا اینا و دایی حسین اینا رفتیم گلفشان، خیللللللللللللیییییییییییی خوش گذشت، فقط تو خیلی شیطونی کردی و می خواستی همش بری سروقت آب استخر
راستی مامان شما دیگه آشپز ماهری شدی، قابلمه برمی داری و با قاشق هم میزنی و وقتی میگیم چی پختی میگی آب یعنی آبگوشت و میگی اوفففففف
یه چتد روزیه میگی ایش البته بعد از اینکه کارت را کردی
عیدی که عید دیدنی می رفتیم کلی شیطونی می کردی و یه جا نمی شستی، همه می گفتن خدا به مامانت صیر بده، خونه دایی علی رضا که من نصف عمرم رفت تا رفتیم خونه، از بس شیطونی کردی و من می ترسیدم به یه جایی بخوری...
وقتی مامان فاطمه اینا اومدند خونه مون، خیلی از خودت گدابازی درآوردی و نمیزاشتی بچه ها با اسباب بازی هات بازی کنند، این کارا از تو بعید بود...
عزیزم خیلی دوستتتتتتتتت داریم، بوووووووووسسسسسس



یک سال و چهارماهگی
