اميررضااميررضا، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

عشق ماماني و بابايي

واكسن

1390/11/14 11:44
247 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزيز مامان

خدا را شكر عمل دايي محمد به خوبي تموم شدلبخند . فرداي روز عمل گل پسر مامان واكسن داشتي و ماماني كلي مي ترسيد. از اونطرف هم گلوت چرك كرده بود و مرتب سرفه مي كرديناراحت خلاصه صبح با بابايي و مامان جون و فاطمه السادات رفتيم درمانگاه، اونجا كه رفتيم گفتند واكسن سه گانه ندارند و احتمالا هفته ديگه ميادعصبانی هيچ درمانگاه ديگه اي هم تو يزد نداشتندعصبانی من كلي عصباني شدم و غصه خوردم... قول دادند كه تا هفته ديگه ميادنگران 

از اون طرف هم مامان جون مي خواستند بانك بروند،وقتي داشتند به اون طرف خيابون ميرفتند پاشون پيچ مي خوره و كلي ورم كرده بودگریه 

پسري ديشب خونه عمه مريم هم دعوت بوديملبخند تو گاهي بي قراري مي كردي و گاهي آرام بودي و مي خنديدي و مي خواستي حرف بزنيماچ الهي مامان دورت بگرده آخر شب هم يه استفراغ اساسي كرديناراحت جدا از درد واكسن هپاتيت، سرفه كردنم برات مشكلهگریه عزيزم خدا كنه زود خوب بشي آخه ماماني و بابايي طاقت ديدن مريضي ات را ندارندقلب

وقتي فكر مي كنم دوباره اون هفته بايد واكسن بزني و دوباره درد بكشي دلم آتيش مي گيرهگریه بابايي كه ميگه خدا كنه هفته ديگه واكسن بيادنگران عزيزم تو يه كم درد بكشي بهتر از اينه كه خداي نكرده مريضي خاصي بگيريلبخند واسه همين دعا مي كنيم تا هفته ديگه واكسن بيادلبخند 

دوستت داريم گلمماچ خدا كنه همه ي ني ني ها هميشه سالم سالم باشن و تو گل پسمل مامان؛ جوجوي مامان هم زود زود خوب بشيقلب

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

ثمين
5 اسفند 90 13:36
سلام اومدم ازتون دعوت کنم تا از نمایشگاه هفت سین دنیای نفیس دیدن کنید منتظرتون هستم