از شیر گرفتن
ملوسکم سلام
بعد کلی کلانجار بالاخره با خودم تصمیم گرفتم از شیر بگیرمت. با اینکه به همه میگفتم دیگه به شیر نیاز نداری ولی توی دلم غوغا بود... خلاصه با کمک بابایی دل را یکی کردم و همراه مامان جون و خاله مریم در جمعه تاریخ 3 آبان 92 به امام زاده جعفر رفتیم . برای آخرین بار بهت شیر دادم، تو خواب رفتی و ما به خونه مامان جون اینا برگشتیم. تو بد خواب شدی و شیر می خواستی. منم گفتم اوف شده. آخه قبلا با رژ لب قرمزش کرده بودم . تو کلی گریه کردی. دلم خیلی سوخت، باباجون بغلت کرد و بردت بیرون . چند روز خیلی اذیت کردی ولی خدا را شکر شبا آروم بودی آخه به اصرار بابایی یه چند ماهی بود اتاقت را جدا کرده بودیم، با اینکه من خیلی موافق نبودم ولی الان خوشحالم، آخه با جدا کردن اتاقت شیر شبت عملا کم تر شده بود و همین باعث شد شبا خیلی اذیت نشی... الهی بمیرم یه روز اصرار می کری که شیر می خوای و وقتی ناامید شدی گفتی : مامانی، من، امیر کلی غصه خوردم، بغلت کردم و همراهت اشک ریختم. تا یه هفته کار من و تو همین بود، اشک و اشک و اشک... چند بار وسوسه شدم بهت شیر بدم ولی دوباره می گفتم نصف راه را رفتی، گناه داری... خدا را شکر الان بهتری ولی خدا نکنه بد خواب بشی یا خوابت بگیره، به قول معروف دیگه خدا را بنده نیستی...
خدا را شکر این روزها میگذره، خدا کنه همیشه سالم و تندرست باشی....
عزیزم خیلی دوستت داریم، بوووووووووسسسسس

اینم آخرین روزی که شیر خوردی ( آخه قند عسلم معلومه که غصه داری )



از شیر گرفتن
