هشت ماهگي
پسر مامان، قند و نبات، يكي يه دونه سلام
عزيزم شما امروز هشت ماهه شدي، هورااااااااااااااااااااااا
هشت ماهگي مبارك گلم
خيلي شيطون و در عين حال بامزه شدي
الان تقريبا يك ماه ميشه كه بدون كمك ميشيني، از حالت نشسته به حالت چهار دست و پا ميري، دور خودت نشسته دور ميزني، يه جورايي جاروبرقي شدي و دنبال ريز ترين چيز روي زمين مي گردي تا برداري و بخوري، خيلي دلت واسه بابايي تنگ ميشه و بعضي وقتا منو مي فروشي به اون و مي پري تو بغلش
نمي توني ببيني كه من يا بابايي يكي ديگه را بغل كرده باشيم،كلي شاكي ميشي و غر ميزني
يا كلي از خودت حركات عجيب غريب درمياري
الهي فدات بشم
ماماني من تو دلم غصه دارم آخه داريم كم كم به اول مهر نزديك ميشيم و من مجبور ميشم توي ساعت كاريم تو را تنها بذارم
چند روز پيش يه پرستار واست ديدم، خانمه خيلي مهربون بود و عاشق بچه،منم ازش خوشم اومد، از اون هفته كم كم تو را اونجا مي برم تا باهاش آشناتر بشي
عزيزم خيلي دوستت داريم، بووسسسس



هشت ماهگي
