شش ماهگي
نازنينم سلام
گل پسل،قند عسل، نبات مامان شما ديروز شش ماهه شدي،هورااااا
شش ماهگي مبارك گلم
ببخشيد ماماني كه ديروز تبريكم را ننوشتم آخه ديروز واكسن داشتي
ديروز صبح من و تو و بابايي به همراه مامان بزرگ رفتيم درمانگاه شماره 9، آقايي كه واكسن هاي قبلي تو را زده بودند،ديروز مرخصي بودند
خانم جداري كه در بخش رشد هستند، واكسن اين دفعه را زدند. راستش من يه كم نگران بودم آخه مي ترسيدم بيش تر درد بكشي ولي خدا را هزار مرتبه شكر،اين دفعه از دفعه هاي قبل بهتر بودي
فقط يه كم تب كردي كه من هر شش ساعت يك بار بهت قطره استامينوفن دادم،الهي مامان فدات بشه گل پسرم
بعد از واكسن به خونه مامان بزرگ رفتيم و تا شب اونجا بوديم . عمو مجتبي و خاله فاطمه و ترنم هم بودند. وقتي من ترنم را بغل مي كردم تو گريه كردي و مي خواستي بياي بغلم
شب هم براي خريد روز پدر با بابايي رفتيم بيرون،يه لباس خوكشلم واسه تو گرفتيم،آخه تو هم واسه خودت مردي شدي ديگه،الهي مامان فدات بشه
اين ماه زياد وزن نگرفته بودي،آخه عزيز مامان سرما خورده بودي و نمي تونستي خوب شير بخوري
مامان جون شما تا حالا چهار بار دده گفتي ولي در كل زياد مسلط نيستي و نياز به تمرين بيش تري داري
در چهارماهگي دوبار در حاليكه روي دستاي بابايي خوابيده بودي،غلت زدي و بعد از اونم چند بار از روي بالشت غلتيدي ولي در كل تنبل خان خودمي،آخه نازگل مامان بدجور بغلي شدي،بله عزيزم بغل شدن بيش تر حال ميده
دو روزه كه توي روروئك گذاشتيمت،خداييش خيلي راحت تره؛حداقا يه يك ساعتي اونجا بندي و من مي تونم كمر صاف كنم و به كارام برسم
خداييش يه كم كه جلو ميري كلي ذوق مي كني...
مامان جون از هفته قبل توي ماشين تو صندلي خودت ميشيني،راستش اوايل من و بابايي نگران بوديم كه گريه كني و نشيني ولي خدا را شكر اگه سير باشي و ماشين در حال حركت باشه،گريه نمي كني
اين دندونات هم كه به قول آقاي دكتر قصد جوانه زدن ندارند،كلي اذيتت مي كنن، خدا كنه زود بيرون بيان...
از دوشنبه بهت حريره بادام ميدي،خدا را شكر دوست داري،خدا كنه تو غذا خوردن اذيتم نكني
خوب عزيزم ببخش كه اين پست طولاني شد آخه اينترنتمون تموم شده بود و بابايي فرصت نكرده بود تمديد كنه
عزيز دلم خيلي دوستت داريم،مواظب خودت باش،بوسس
امیررضا و دایی جواد،روز قبل از شش ماهی،پارکی در تفت

امیررضا در صندلی ماشین

امیررضا در روروئک



شش ماهگي
