خونه تکونی
وروجک مامان سلام
واااااااااااااااییییییییی مردم از خستگی!!!!!!
چقدر کار داشتیم و همه ی کارا مونده بود واسه این دو روز آخر
من و بابایی از اینور تمیز می کردیم، شما از اونور میریختی
نمی دونم چه حساسیتی داری به کتابخونه، مامان جان تا من مرتب میکردم، پشت سرم همه ی کتابا را میریختی پایین!!!!!
همه ی قابلمه ها را بیرون گذاشته بودم، شما داشتی باهاشون آش می پختی... یه دفعه صدای بابایی بلند شد!!!! امیررضا!!!! فهمیدم یه خرابکاری تازه کردی... اومدم دیدم بله،،، هرچه خاکشیر بوده ریختی توی قابلمه ها، بعدم آب ریختی روشون!!!!
خدا را شکر که گذشت، اووووف خیلی خسته شدیم، من که تا چند روز بعدش خسته خسته بودم
عزیزم خیلی دوست داریم، بووووووووووسسسس

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


خونه تکونی
