اميررضااميررضا، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

عشق ماماني و بابايي

شب یلدا

1392/10/4 15:20
238 بازدید
اشتراک گذاری

گلم سلام

شب یلدای امسال قرار بود توی مدرسه باشیم، بچه های خیلی اصرار داشتند تو را هم با خودم ببرم، واسه همین بعد از مدرسه اومدم دنبالت. اولش خواب رفته بودی ولی از بس دخترای گلم شلوغ کردند، از خواب پریدیتعجب خلاصه پسر خانم ابدی هم اومد، آقا آرین هم مثل تو بود و از بس بچه ها سر و صدا می کردند، می ترسید. من و خانم ابدی که کلی خسته شدی، از این طرف شما گل پسرها که از بغل ما پایین نمی اومدین، از اون طرف هم کارهای  ، خلاصه سفره را انداختیم، آقای ابدی و خانم قیصری هم به جمع ما اضافه شدند. شب خوبی بود ولی متاسفانه کمند جون توی حیاط خورد زمین که حال همه ی ما گرفته شدناراحت

شب هم تولد مامان فاطمه بود، رفتیم اونجا و تو کلی بازی کردی، مامان جون می دونم کوچولو هستی و خیلی شیطون ولی عزیزم سعی کن جلوی عمو مهدی خیلی شیطونی نکنی، به قول خودشون اعصاب ندارنا عینک 

عزیزم امیدوارم سالیان سال کنار هم به خوبی و خوشی زندگی کنیم و این ایام را حشن بگیریم...

خیلی دوستت داریم، بوووووووووووووسسسسسسسسسسسقلبماچ

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)